۲۷ فروردین
نصرستان
۶/۸
#شارژر_جا_مانده
نوشته شده توسط:
#نصرالدین_بهاروند
در حمام آهسته باز شد. ناهید، رنگپریده، با دستمال کاغذی در دست، بیرون آمد. چشمهایش از خجالت پایین افتاده بود.
گفت: «خانم… ببخشید. من… نمیدونستم…» اما جملهاش نیمهکاره ماند؛ چون فهمید دروغ گفتن اینجا مثل آب ریختن روی آتش نیست، مثل بنزین است.
مهتاب چند ثانیه به او نگاه کرد. بعد به شهاب. صدایش عجیب آرام بود.
گفت: «من شارژر رو بهونه کردم.»
شهاب پلک زد.
مهتاب ادامه داد: «از صبح یه چیزی ته دلم میگفت این نگرانیهات… واقعی نیست. اومدم ببینم. دیدم.»
ناهید یک قدم عقب رفت. «من میرم.»
مهتاب گفت: «برو. من با تو کاری ندارم.» و نگاهش را روی شهاب قفل کرد.
ناهید با عجله کفش پوشید و از در رفت. صدای بسته شدن در مثل مهر پایانی بود روی یک رسوایی.
#کرونا
#خیانت
#بهانه
#داستان_کوتاه
#نصرستان
@Nasrestan
#شارژر_جا_مانده
نوشته شده توسط:
#نصرالدین_بهاروند
در حمام آهسته باز شد. ناهید، رنگپریده، با دستمال کاغذی در دست، بیرون آمد. چشمهایش از خجالت پایین افتاده بود.
گفت: «خانم… ببخشید. من… نمیدونستم…» اما جملهاش نیمهکاره ماند؛ چون فهمید دروغ گفتن اینجا مثل آب ریختن روی آتش نیست، مثل بنزین است.
مهتاب چند ثانیه به او نگاه کرد. بعد به شهاب. صدایش عجیب آرام بود.
گفت: «من شارژر رو بهونه کردم.»
شهاب پلک زد.
مهتاب ادامه داد: «از صبح یه چیزی ته دلم میگفت این نگرانیهات… واقعی نیست. اومدم ببینم. دیدم.»
ناهید یک قدم عقب رفت. «من میرم.»
مهتاب گفت: «برو. من با تو کاری ندارم.» و نگاهش را روی شهاب قفل کرد.
ناهید با عجله کفش پوشید و از در رفت. صدای بسته شدن در مثل مهر پایانی بود روی یک رسوایی.
#کرونا
#خیانت
#بهانه
#داستان_کوتاه
#نصرستان
@Nasrestan
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۷ فروردین
نصرستان
۷/۸
#شارژر_جا_مانده
نوشته شده توسط:
#نصرالدین_بهاروند
شهاب ماسکش را لمس کرد، انگار دنبال چیزی میگشت تا پنهانش کند. «مهتاب… من…»
مهتاب حرفش را قطع کرد: «نه. الان نه.» بعد چمدان کوچکش را که هنوز کنار در بود برداشت و به وسط خانه آورد. زیپش را باز کرد و شارژر را برداشت.
گفت: «این رو میخواستم. ولی چیز مهمتری پیدا کردم.»
شهاب با ترس گفت: «داری میری؟»
مهتاب لحظهای مکث کرد. چشمهایش خسته بود، اما شکسته نه.
گفت: «میرم خونه بابام. همون دو هفتهای که گفتی.»
شهاب گفت: «مهتاب، خواهش میکنم… من پشیمونم.»
مهتاب لبخند خیلی کوچکی زد؛ لبخندی تلخ اما محکم. «پشیمونی رو باید ثابت کرد.»
در بسته شد. سکوت برگشت، اما این بار مثل اولش نبود؛ نه آرامش داشت، نه هیجان. فقط حقیقت بود، لخت و سرد.
پنجره را باز کرد. باد خنک آمد توی خانه و پردهها را تکان داد. انگار کسی گرد و خاکی را از دل اتاق بیرون میبرد.
#کرونا
#خیانت
#بهانه
#داستان_کوتاه
#نصرستان
@Nasrestan
#شارژر_جا_مانده
نوشته شده توسط:
#نصرالدین_بهاروند
شهاب ماسکش را لمس کرد، انگار دنبال چیزی میگشت تا پنهانش کند. «مهتاب… من…»
مهتاب حرفش را قطع کرد: «نه. الان نه.» بعد چمدان کوچکش را که هنوز کنار در بود برداشت و به وسط خانه آورد. زیپش را باز کرد و شارژر را برداشت.
گفت: «این رو میخواستم. ولی چیز مهمتری پیدا کردم.»
شهاب با ترس گفت: «داری میری؟»
مهتاب لحظهای مکث کرد. چشمهایش خسته بود، اما شکسته نه.
گفت: «میرم خونه بابام. همون دو هفتهای که گفتی.»
شهاب گفت: «مهتاب، خواهش میکنم… من پشیمونم.»
مهتاب لبخند خیلی کوچکی زد؛ لبخندی تلخ اما محکم. «پشیمونی رو باید ثابت کرد.»
در بسته شد. سکوت برگشت، اما این بار مثل اولش نبود؛ نه آرامش داشت، نه هیجان. فقط حقیقت بود، لخت و سرد.
پنجره را باز کرد. باد خنک آمد توی خانه و پردهها را تکان داد. انگار کسی گرد و خاکی را از دل اتاق بیرون میبرد.
#کرونا
#خیانت
#بهانه
#داستان_کوتاه
#نصرستان
@Nasrestan
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۷ فروردین
نصرستان
۸/۸
#شارژر_جا_مانده
نوشته شده توسط:
#نصرالدین_بهاروند
صبح روز بعد مهتاب در ایوان خانهی پدری، روبهروی درخت نارنج که تازه شکوفه داده بود، روی نیمکت نشست. بوی شکوفهها در هوای خنک صبحگاهی پیچیده بود. مادرش چای آورد و کنارش گذاشت.
مادر گفت: «چته دخترم؟ رنگت پریده. دیشب خوب نخوابیدی؟»
مهتاب نگاهش را به برگهای تازه درخت دوخت. بوی شکوفهها، یادآور زندگی و شروعی دوباره بود. آرام گفت: «هیچی مامان… فقط دارم نفس میکشم.»
گوشیاش لرزید. پیام شهاب بود: «میخوام درستش کنم... هر چی تو بگی.»
مهتاب گوشی را گذاشت کنار فنجان چای. به جای پاسخ دادن، بلند شد و پنجره شیشهای بزرگ رو به حیاط را باز کرد. انگار کسی گرد و خاکی را از دل اتاق بیرون میبرد. او لبخند زد؛ نه از سر خوشی اتفاقها، بلکه از اینکه بالاخره خودش را، خواستههایش را و حقیقتش را جدی گرفته بود. چای را برداشت، جرعهای نوشید و زیر لب گفت: «از اینجا شروع میکنم.»
و برای اولینبار بعد از مدتها، آینده شبیه راهی بود که میشد در آن قدم زد؛ نه قفسی که باید تحملش کرد.
#کرونا
#خیانت
#بهانه
#داستان_کوتاه
#نصرستان
@Nasrestan
#شارژر_جا_مانده
نوشته شده توسط:
#نصرالدین_بهاروند
صبح روز بعد مهتاب در ایوان خانهی پدری، روبهروی درخت نارنج که تازه شکوفه داده بود، روی نیمکت نشست. بوی شکوفهها در هوای خنک صبحگاهی پیچیده بود. مادرش چای آورد و کنارش گذاشت.
مادر گفت: «چته دخترم؟ رنگت پریده. دیشب خوب نخوابیدی؟»
مهتاب نگاهش را به برگهای تازه درخت دوخت. بوی شکوفهها، یادآور زندگی و شروعی دوباره بود. آرام گفت: «هیچی مامان… فقط دارم نفس میکشم.»
گوشیاش لرزید. پیام شهاب بود: «میخوام درستش کنم... هر چی تو بگی.»
مهتاب گوشی را گذاشت کنار فنجان چای. به جای پاسخ دادن، بلند شد و پنجره شیشهای بزرگ رو به حیاط را باز کرد. انگار کسی گرد و خاکی را از دل اتاق بیرون میبرد. او لبخند زد؛ نه از سر خوشی اتفاقها، بلکه از اینکه بالاخره خودش را، خواستههایش را و حقیقتش را جدی گرفته بود. چای را برداشت، جرعهای نوشید و زیر لب گفت: «از اینجا شروع میکنم.»
و برای اولینبار بعد از مدتها، آینده شبیه راهی بود که میشد در آن قدم زد؛ نه قفسی که باید تحملش کرد.
#کرونا
#خیانت
#بهانه
#داستان_کوتاه
#نصرستان
@Nasrestan
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۸ فروردین
نصرستان
#خوابی_بر_سر_میز_مذاکره
نوشته شده توسط:
#نصرالدین_بهاروند
یکهو چشم باز کردم و دیدم وسط اتاقی مجلل هستم. دور میز، خودِ ترامپ نشسته بود اما انگار رنگاش پریده بود و کمی میلرزید. فهمیدم وقتش است که ایران حرف آخر را بزند.
با لبخندی گفتم: «آقای ترامپ، یادتونه اون ۱۰ تا شرط رو قبول کردین؟ خب، حالا وقتشه جایزههامون رو بدین. ایران خیلی زحمت کشیده!»
ترامپ که رنگش شبیه لبو شده بود، گفت: «چی بدم؟ دیگه هیچی ندارم!»
من هم که دیدم اینجوری است، گفتم: «چیزی نداری؟! این چه حرفیه؟ قبول کردی دیگه! تازه، ما کلی آدم داریم که حاضرن جونشون رو بدن! پس الان باید هرچی ما میگیم، انجام بدی! یالا، بیشتر بده!»
همینطور که حرف میزدم، حس کردم دیگر هیچی برای گفتن ندارد. مدام میگفت: «چیزی ندارم»، ولی ما هم ولکن نبودیم. انگار قرار بود کل شب را اینجا باشیم و فقط بگوئیم: «بده، بیشتر بده!»
#ترامپ
#جنگ_تحمیلی
#آتش_بس
#ایران
#ایران_قوی
#مذاکره
#نصرستان
@Nasrestan
نوشته شده توسط:
#نصرالدین_بهاروند
یکهو چشم باز کردم و دیدم وسط اتاقی مجلل هستم. دور میز، خودِ ترامپ نشسته بود اما انگار رنگاش پریده بود و کمی میلرزید. فهمیدم وقتش است که ایران حرف آخر را بزند.
با لبخندی گفتم: «آقای ترامپ، یادتونه اون ۱۰ تا شرط رو قبول کردین؟ خب، حالا وقتشه جایزههامون رو بدین. ایران خیلی زحمت کشیده!»
ترامپ که رنگش شبیه لبو شده بود، گفت: «چی بدم؟ دیگه هیچی ندارم!»
من هم که دیدم اینجوری است، گفتم: «چیزی نداری؟! این چه حرفیه؟ قبول کردی دیگه! تازه، ما کلی آدم داریم که حاضرن جونشون رو بدن! پس الان باید هرچی ما میگیم، انجام بدی! یالا، بیشتر بده!»
همینطور که حرف میزدم، حس کردم دیگر هیچی برای گفتن ندارد. مدام میگفت: «چیزی ندارم»، ولی ما هم ولکن نبودیم. انگار قرار بود کل شب را اینجا باشیم و فقط بگوئیم: «بده، بیشتر بده!»
#ترامپ
#جنگ_تحمیلی
#آتش_بس
#ایران
#ایران_قوی
#مذاکره
#نصرستان
@Nasrestan
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲۹ فروردین
نصرستان
بخش اول
#زیر_پوست_شب
نوشته شده توسط:
#نصرالدین_بهاروند
از همان روزی که فهمیدم توی غذاهایمان کافور میریزند، انگار چیزی درونم شکست. نه بهخاطر اینکه طعمش را حس میکردم؛ طعم همهچیز در پادگان مثل گِل سرد بود! بلکه چون فهمیدم ما فقط یک مشت بدن بودیم که قرار بود مطیع بمانند. بدون فکر، بدون میل، بدون خواستن.
من اما همیشه چیزی میخواستم؛ هرچند دقیق نمیدانستم چیست.
شبی که فرار کردم، هوا بوی خاک خیس خورده داشت. باران تازه قطع شده بود و نور چراغ مهتابی محوطه روی سیمخاردارها افتاده بود. قدم اول را که برداشتم، انگار از پوستهای که ماهها دورم تنیده بودند بیرون خزیدم. قلبم آنقدر محکم میزد که حس میکردم نگهبانها صدایش را میشنوند.
پوتینهایم را درآورده بودم و با جوراب از لبهی دیوار بالا رفتم. سیمخاردار بازویم را شکافت اما نفهمیدم. فقط وقتی پایین پریدم و روی خاک سفت افتادم، سوزش زخم را حس کردم. آن لحظه یک چیز را میدانستم؛ اگر برگردند دنبالم، دیگر نمیگذارم من را زنده بگیرند.
بیهدف در تاریکی دویدم. از ریههایم بخار بیرون میزد. پاهایم میلرزیدند. تمام راه صدای مربیمان توی گوشم بود: «سرباز فراری یعنی کسی که گور خودش رو کنده!»
اما من برای اولین بار داشتم حس میکردم زندهام.
وقتی به جادهی خاکیِ پشت پادگان رسیدم، نفسنفس میزدم. تنها نور، پرتو کج ماه بود که از پشت ابرها سرکی میکشید. از دور چراغهای یک وانت نزدیک شد. اولش خواستم پنهان شوم، اما پاهایم از خستگی میسوختند. دست بلند کردم.
وانت کنارم ترمز کرد. راننده، مردی لاغر با سبیل جوگندمی، سرش را بیرون آورد. گفت: «بوی دردسر میدی پسر.»
جوابی نداشتم. فقط گفتم: «میخوام برم سمت مرز. هرجا باشه… فقط دور.»
نگاهش روی لباس نظامی پارهپورهام ایستاد، بعد روی زخم بازویم. گفت: «سوار شو. ولی من هیچچیز ندیدم، فهمیدی؟»
نشستم داخل. صندلی بوی نفتالین و عرق سالخورده میداد. موتور که روشن شد، لرزشش تا استخوانم نشست. مرد گفت اسمش کاظم است و هر هفته میآید روستاهای مرزی برای خرید دام.
گفت: «تو اولین سربازی نیستی که فرار میکنه. ولی معمولاً آخرش یا برمیگردن یا بدتر… گموگور میشن.»
چیزی نگفتم. فقط از پنجرهی ترکخورده بیرون را نگاه کردم؛ شب مثل پتوی نمناک روی همهچیز افتاده بود.
به اولین روستا که رسیدیم، هوا داشت روشن میشد. کاظم من را برد داخل یک انباری کوچک. بوی کاه و نفت پیچیده بود. گفت: «تا غروب همینجا بمون. بعدش میبرمت پیش قاچاقبرها. پول داشته باشی میبرنت اونور.»
پرسیدم: «اگه گیرم بندازن چی؟»
چشمهایش را تنگ کرد. «میندازن. ولی تو انگار تصمیم تو گرفتی… نه؟»
سر تکان دادم. تصمیم من خیلی قبلتر گرفته شده بود؛ همان روزی که فهمیدم دارند با کافور، با دستور، با داد و بیداد، چیزی را از ما میگیرند که اسمش انسانیت است.
در انبار چرت میزدم که صدای چند نفر از بیرون آمد. زمزمهها، پاهای سنگین و یک جمله واضح: «اینطرف دیدنش.»
قلبم در سینهام فرو ریخت. قبل از اینکه بفهمم چه میکنم، از پنجرهی کوچک پشت انبار بیرون خزیدم. دوباره دویدم. دوباره نفسنفس. دوباره مرگ پشت سرم.
اما این بار کسی صدایم زد: «هی! اینور!»
پسری حدوداً سیساله از پشت تلی سنگرمانند، دست تکان میداد. صورتش آفتابسوخته بود و چشمهایش تیز و بیدار. خودش را «راسخ» معرفی کرد. گفت از گروهی است که قاچاقبرها به او پول میدهند برای خبرچینی. اما چیزی در نگاهش بود که نمیگذاشت به راحتی باورش کنم.
#ادامه_دارد...
#سرباز
#سربازی
#وطن
#وطن_فروشی
#خائن
#خیانت
#فرار
#نصرستان
@Nasrestan
#زیر_پوست_شب
نوشته شده توسط:
#نصرالدین_بهاروند
از همان روزی که فهمیدم توی غذاهایمان کافور میریزند، انگار چیزی درونم شکست. نه بهخاطر اینکه طعمش را حس میکردم؛ طعم همهچیز در پادگان مثل گِل سرد بود! بلکه چون فهمیدم ما فقط یک مشت بدن بودیم که قرار بود مطیع بمانند. بدون فکر، بدون میل، بدون خواستن.
من اما همیشه چیزی میخواستم؛ هرچند دقیق نمیدانستم چیست.
شبی که فرار کردم، هوا بوی خاک خیس خورده داشت. باران تازه قطع شده بود و نور چراغ مهتابی محوطه روی سیمخاردارها افتاده بود. قدم اول را که برداشتم، انگار از پوستهای که ماهها دورم تنیده بودند بیرون خزیدم. قلبم آنقدر محکم میزد که حس میکردم نگهبانها صدایش را میشنوند.
پوتینهایم را درآورده بودم و با جوراب از لبهی دیوار بالا رفتم. سیمخاردار بازویم را شکافت اما نفهمیدم. فقط وقتی پایین پریدم و روی خاک سفت افتادم، سوزش زخم را حس کردم. آن لحظه یک چیز را میدانستم؛ اگر برگردند دنبالم، دیگر نمیگذارم من را زنده بگیرند.
بیهدف در تاریکی دویدم. از ریههایم بخار بیرون میزد. پاهایم میلرزیدند. تمام راه صدای مربیمان توی گوشم بود: «سرباز فراری یعنی کسی که گور خودش رو کنده!»
اما من برای اولین بار داشتم حس میکردم زندهام.
وقتی به جادهی خاکیِ پشت پادگان رسیدم، نفسنفس میزدم. تنها نور، پرتو کج ماه بود که از پشت ابرها سرکی میکشید. از دور چراغهای یک وانت نزدیک شد. اولش خواستم پنهان شوم، اما پاهایم از خستگی میسوختند. دست بلند کردم.
وانت کنارم ترمز کرد. راننده، مردی لاغر با سبیل جوگندمی، سرش را بیرون آورد. گفت: «بوی دردسر میدی پسر.»
جوابی نداشتم. فقط گفتم: «میخوام برم سمت مرز. هرجا باشه… فقط دور.»
نگاهش روی لباس نظامی پارهپورهام ایستاد، بعد روی زخم بازویم. گفت: «سوار شو. ولی من هیچچیز ندیدم، فهمیدی؟»
نشستم داخل. صندلی بوی نفتالین و عرق سالخورده میداد. موتور که روشن شد، لرزشش تا استخوانم نشست. مرد گفت اسمش کاظم است و هر هفته میآید روستاهای مرزی برای خرید دام.
گفت: «تو اولین سربازی نیستی که فرار میکنه. ولی معمولاً آخرش یا برمیگردن یا بدتر… گموگور میشن.»
چیزی نگفتم. فقط از پنجرهی ترکخورده بیرون را نگاه کردم؛ شب مثل پتوی نمناک روی همهچیز افتاده بود.
به اولین روستا که رسیدیم، هوا داشت روشن میشد. کاظم من را برد داخل یک انباری کوچک. بوی کاه و نفت پیچیده بود. گفت: «تا غروب همینجا بمون. بعدش میبرمت پیش قاچاقبرها. پول داشته باشی میبرنت اونور.»
پرسیدم: «اگه گیرم بندازن چی؟»
چشمهایش را تنگ کرد. «میندازن. ولی تو انگار تصمیم تو گرفتی… نه؟»
سر تکان دادم. تصمیم من خیلی قبلتر گرفته شده بود؛ همان روزی که فهمیدم دارند با کافور، با دستور، با داد و بیداد، چیزی را از ما میگیرند که اسمش انسانیت است.
در انبار چرت میزدم که صدای چند نفر از بیرون آمد. زمزمهها، پاهای سنگین و یک جمله واضح: «اینطرف دیدنش.»
قلبم در سینهام فرو ریخت. قبل از اینکه بفهمم چه میکنم، از پنجرهی کوچک پشت انبار بیرون خزیدم. دوباره دویدم. دوباره نفسنفس. دوباره مرگ پشت سرم.
اما این بار کسی صدایم زد: «هی! اینور!»
پسری حدوداً سیساله از پشت تلی سنگرمانند، دست تکان میداد. صورتش آفتابسوخته بود و چشمهایش تیز و بیدار. خودش را «راسخ» معرفی کرد. گفت از گروهی است که قاچاقبرها به او پول میدهند برای خبرچینی. اما چیزی در نگاهش بود که نمیگذاشت به راحتی باورش کنم.
#ادامه_دارد...
#سرباز
#سربازی
#وطن
#وطن_فروشی
#خائن
#خیانت
#فرار
#نصرستان
@Nasrestan
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۰ فروردین
نصرستان
بخش دوم
#زیر_پوست_شب
نوشته شده توسط:
#نصرالدین_بهاروند
مرا به داخل کلبهی کوچکی برد. گفت: «تو نمیخوای صرفاً فرار کنی. یه چیزی مانع برگشتنته. درسته؟»
گفتم: «فقط نمیخوام برگردم.»
لبخند زد. لبخندی کوتاه اما عجیب: «خب… شاید بتونی کمک کنی. در عوضش، منم میتونم اسم تو رو از لیست جستوجوها حذف کنم.»
گفتم: «کمک به چی؟»
لحظهای مکث کرد؛ انگار دنبال کلمه میگشت: «یه گروه مسلح واقعی. تو همین مناطق فعالیت میکنن. ما نیاز به اطلاعات رفتوآمدشون داریم. تو چون غریبهای به چشمشون کمتر مشکوکی.»
آب گلویم را قورت دادم: «میخوای جاسوسی کنم؟»
راسخ گفت: «در حد شنیدن، دیدن، گزارش دادن. خطر داره… ولی کمتر از فرار از مرزه.»
نمیدانم چرا قبول کردم. شاید چون برای اولینبار کسی از من چیزی میخواست که زور نبود، دستور نبود، انتخاب بود.
چند شب بعد، بالای تپهای سرد و سنگلاخ بودم. از دور، آتش کوچکی میسوخت. سه نفر دورش نشسته بودند. سایههایشان روی سنگها میرقصید.
راسخ گفته بود فقط نزدیک شوم و رفتوآمدشان را ببینم. اما وقتی شنیدم یکیشان میگوید: «تا فردا صبح بار میرسه. بعدش حرکت میکنیم سمت پاسگاه قدیمی»، چیزی در من تکان خورد. میدانستم آن پاسگاه، پر از سربازهای همسن و سال خودم است. بچههایی که کافور میخورند اما هنوز امید دارند شاید یک روز برگردند خانه.
نمیدانم چرا پاهایم بیاختیار جلو رفتند. صدای خشخش برگها زیر پایم بلند شد. یکی از آنها برگشت. فریادی زد. نور چراغقوهشان در چشمم نشست. تیر اول را زدند. نزدیک پایم خورد و خاک پاشید. دویدم. مثل همان شب اول اما این بار نه برای فرار از پادگان؛ برای زنده نگه داشتن چیزی که فکر میکردم از دستش دادهام.
گلولهها پشت گوشم سوت میکشیدند. سُر خوردم، از شیب تپه پایین افتادم و روی سینه لیز خوردم. درد، موج زد اما بلند شدم. دوباره دویدم تا اینکه صدایی از پشت درختها آمد: «اینجا! بیا اینجا!»
راسخ بود. نمیدانم چطور پیدایم کرده بود. شاید دنبالم آمده بود. داخل غار کوچکی پناه گرفتیم. صدای مردان مسلح از دور میآمد.
راسخ نفسزنان گفت: «دیوونهای؟ قرار نبود نزدیک بری!»
گفتم: «اونا میخوان حمله کنن. فردا صبح. باید جلوشونو بگیریم.»
راسخ چند ثانیه نگاهم کرد؛ نگاهی که بیشتر شبیه سنجیدن بود. بعد آرام گفت: «باشه. بریم.»
برگشتیم به محل نیروهای مرزبانی محلی. راسخ حرف زد. من هم. اول باور نکردند اما وقتی شیوهی حرکت گروه را روی نقشه نشان دادم، افسر جوانی که هنوز ریشهایش درنیامده بود آرام گفت: «اگه راست باشه… ما وقت خیلی کمی داریم.»
شب را در سردی اتاقی رطوبتزده گذراندیم. دستهایم میلرزید اما نه از سرما؛ از ترس. اینبار ترس از مردن نبود. ترس از اینکه شاید بالأخره دارم کاری میکنم که معنی دارد و اگر بد انجامش دهم، آدمهایی که تقصیری ندارند صدمه میبینند.
نزدیک طلوع، درگیری کوتاهی شد. من پشت دیوار سنگی خوابیده بودم و صدای تیراندازی گوشم را اذیت میکرد. وقتی سکوت برگشت، بوی باروت با مه صبحگاهی قاطی شده بود. افسر جوان آمد بالای سرم. گفت: «تمام شد… کمک بزرگی کردی.»
آفتاب که بالا آمد، فهمیدم دستانم هنوز میلرزند. سرد نبود. فقط سنگین بود. مثل اینکه چیزی را زمین گذاشته باشم که مدتها حملش کرده بودم.
راسخ کنارم نشست. گفت: «خب، حالا چی؟ هنوز میخوای بری اونور مرز؟»
به خط افق نگاه کردم. جایی که کوهها مثل ستونهای خاکستری ایستاده بودند. نمیدانم چرا دیگر هیچی آن طرفها برایم جذاب نبود. شاید چون فهمیدم فرار همیشه جواب نیست. گاهی آدم باید چیزی را که از آن فرار میکند، روبهرو شود تا ببیند واقعاً چی میخواهد.
گفتم: «نمیدونم. فقط… نمیخوام برگردم به جایی که بودم.»
راسخ لبخند زد. «هیچکس مجبور نیست برگرده همون آدم قبلی بشه.»
آفتاب کمکم لای مه را باز کرد. احساس کردم برای اولینبار از وقتی وارد خدمت شدم، هوا بوی کافور نمیداد. بوی خاک میآمد. بوی زندگی.
#ادامه_دارد...
#سرباز
#سربازی
#وطن
#وطن_فروشی
#خائن
#خیانت
#فرار
#نصرستان
@Nasrestan
#زیر_پوست_شب
نوشته شده توسط:
#نصرالدین_بهاروند
مرا به داخل کلبهی کوچکی برد. گفت: «تو نمیخوای صرفاً فرار کنی. یه چیزی مانع برگشتنته. درسته؟»
گفتم: «فقط نمیخوام برگردم.»
لبخند زد. لبخندی کوتاه اما عجیب: «خب… شاید بتونی کمک کنی. در عوضش، منم میتونم اسم تو رو از لیست جستوجوها حذف کنم.»
گفتم: «کمک به چی؟»
لحظهای مکث کرد؛ انگار دنبال کلمه میگشت: «یه گروه مسلح واقعی. تو همین مناطق فعالیت میکنن. ما نیاز به اطلاعات رفتوآمدشون داریم. تو چون غریبهای به چشمشون کمتر مشکوکی.»
آب گلویم را قورت دادم: «میخوای جاسوسی کنم؟»
راسخ گفت: «در حد شنیدن، دیدن، گزارش دادن. خطر داره… ولی کمتر از فرار از مرزه.»
نمیدانم چرا قبول کردم. شاید چون برای اولینبار کسی از من چیزی میخواست که زور نبود، دستور نبود، انتخاب بود.
چند شب بعد، بالای تپهای سرد و سنگلاخ بودم. از دور، آتش کوچکی میسوخت. سه نفر دورش نشسته بودند. سایههایشان روی سنگها میرقصید.
راسخ گفته بود فقط نزدیک شوم و رفتوآمدشان را ببینم. اما وقتی شنیدم یکیشان میگوید: «تا فردا صبح بار میرسه. بعدش حرکت میکنیم سمت پاسگاه قدیمی»، چیزی در من تکان خورد. میدانستم آن پاسگاه، پر از سربازهای همسن و سال خودم است. بچههایی که کافور میخورند اما هنوز امید دارند شاید یک روز برگردند خانه.
نمیدانم چرا پاهایم بیاختیار جلو رفتند. صدای خشخش برگها زیر پایم بلند شد. یکی از آنها برگشت. فریادی زد. نور چراغقوهشان در چشمم نشست. تیر اول را زدند. نزدیک پایم خورد و خاک پاشید. دویدم. مثل همان شب اول اما این بار نه برای فرار از پادگان؛ برای زنده نگه داشتن چیزی که فکر میکردم از دستش دادهام.
گلولهها پشت گوشم سوت میکشیدند. سُر خوردم، از شیب تپه پایین افتادم و روی سینه لیز خوردم. درد، موج زد اما بلند شدم. دوباره دویدم تا اینکه صدایی از پشت درختها آمد: «اینجا! بیا اینجا!»
راسخ بود. نمیدانم چطور پیدایم کرده بود. شاید دنبالم آمده بود. داخل غار کوچکی پناه گرفتیم. صدای مردان مسلح از دور میآمد.
راسخ نفسزنان گفت: «دیوونهای؟ قرار نبود نزدیک بری!»
گفتم: «اونا میخوان حمله کنن. فردا صبح. باید جلوشونو بگیریم.»
راسخ چند ثانیه نگاهم کرد؛ نگاهی که بیشتر شبیه سنجیدن بود. بعد آرام گفت: «باشه. بریم.»
برگشتیم به محل نیروهای مرزبانی محلی. راسخ حرف زد. من هم. اول باور نکردند اما وقتی شیوهی حرکت گروه را روی نقشه نشان دادم، افسر جوانی که هنوز ریشهایش درنیامده بود آرام گفت: «اگه راست باشه… ما وقت خیلی کمی داریم.»
شب را در سردی اتاقی رطوبتزده گذراندیم. دستهایم میلرزید اما نه از سرما؛ از ترس. اینبار ترس از مردن نبود. ترس از اینکه شاید بالأخره دارم کاری میکنم که معنی دارد و اگر بد انجامش دهم، آدمهایی که تقصیری ندارند صدمه میبینند.
نزدیک طلوع، درگیری کوتاهی شد. من پشت دیوار سنگی خوابیده بودم و صدای تیراندازی گوشم را اذیت میکرد. وقتی سکوت برگشت، بوی باروت با مه صبحگاهی قاطی شده بود. افسر جوان آمد بالای سرم. گفت: «تمام شد… کمک بزرگی کردی.»
آفتاب که بالا آمد، فهمیدم دستانم هنوز میلرزند. سرد نبود. فقط سنگین بود. مثل اینکه چیزی را زمین گذاشته باشم که مدتها حملش کرده بودم.
راسخ کنارم نشست. گفت: «خب، حالا چی؟ هنوز میخوای بری اونور مرز؟»
به خط افق نگاه کردم. جایی که کوهها مثل ستونهای خاکستری ایستاده بودند. نمیدانم چرا دیگر هیچی آن طرفها برایم جذاب نبود. شاید چون فهمیدم فرار همیشه جواب نیست. گاهی آدم باید چیزی را که از آن فرار میکند، روبهرو شود تا ببیند واقعاً چی میخواهد.
گفتم: «نمیدونم. فقط… نمیخوام برگردم به جایی که بودم.»
راسخ لبخند زد. «هیچکس مجبور نیست برگرده همون آدم قبلی بشه.»
آفتاب کمکم لای مه را باز کرد. احساس کردم برای اولینبار از وقتی وارد خدمت شدم، هوا بوی کافور نمیداد. بوی خاک میآمد. بوی زندگی.
#ادامه_دارد...
#سرباز
#سربازی
#وطن
#وطن_فروشی
#خائن
#خیانت
#فرار
#نصرستان
@Nasrestan
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۱ فروردین
نصرستان
بخش سِوُّم
#زیر_پوست_شب
نوشته شده توسط:
#نصرالدین_بهاروند
آن روز بعد از درگیری، تا غروب روی تپه ماندم. نه بهخاطر اینکه مأموریتی داشتم؛ بیشتر به این دلیل که نمیدانستم قدم بعدی باید کجا باشد. راسخ با نیروها پایین رفته بود تا گزارش بدهد و من برای اولینبار بعد از ماهها سکوت، صدای واقعی روحم را میشنیدم. صدایی که زیر لایههای کافور و دستور و ترس دفن شده بود.
هوا سرد شده بود؛ نسیمی از سمت شمال میآمد که خاک خشک را روی صورتم میپاشید. وقتی دست به گونهام کشیدم، فهمیدم هنوز خون چرکماندهی زخم بازویم خشک نشده است. انگار نشانی بود از آن شبی که شروع کردم فرار کنم، بیآنکه بدانم از چی فرار میکنم.
راسخ نزدیک غروب پیدایم کرد. با همان لبخند نصفهنیمهای که همیشه انگار چیزی را پنهان میکرد. کنارم نشست و گفت: «بالاخره تصمیم گرفتی؟»
گفتم: «برای چی؟»
– برای زندگی.
حرفش ساده بود، اما مثل سنگی توی چاه وجودم افتاد. هیچوقت کسی از من نپرسیده بود: «میخوای چطور زندگی کنی؟» همیشه فقط گفته بودند: «باید چطور باشی.»
پرسیدم: «اگه نخوام برگردم پادگان چی؟»
راسخ به نقطهای دور خیر شد: «هیچی. اینجا همیشه کسانی فراری بودن. بعضیها کار پیدا کردن؛ چوپونی، کارگری، رانندگی. بعضیاشون…»
مکث کرد: «بعضیهاشون هم با ما کار کردن. به درد این منطقه خوردن.»
– «با شما؟ یعنی چی؟»
لبخندی زد که این یکی، صاف از جنس اخطار بود: «من جزو گروه رسمی نیستم. ولی چند نفر در این منطقه زیرنظر نیروهای مرزبانی کار میکنیم، داوطلبانه. از مردم عادی گرفته تا سربازهای سابق. هرکی چیزی بلده، کاری میکنه. اینجا فقط یک اصل وجود داره: زنده موندن مردم روستاها.»
هوا رو به تاریکی میرفت و سایهی کوهها آرام آرام روی زمین پهن میشد. صدای زنگولههای گوسفندهای دوردست میآمد. زندگی همینطور ادامه داشت، بدون اینکه کسی بداند در دل مرز چه میگذرد.
پرسیدم: «و تو فکر میکنی من به درد همچین کاری میخورم؟»
راسخ گفت: «تو همیشه فکر میکنی هیچی نیستی. ولی امشب… پسر، امشب تو یه تپه رو تنهایی نگه داشتی. اگه اطلاعاتت درست نبود، چند نفر الان مرده بودن. این یعنی تو میتونی.»
چیزی در تاریکی قلبم برق زد. چیزی شبیه امید. شبیه وزن تازهای که نه سنگین بود و نه سبک؛ ولی واقعی بود.
گفتم: «باشه. بهم یاد بده.»
اردوگاهی کوچک کنار رودخانه بود. رودخانهای که صدای جریانش آنقدر آرام بود که انگار قصهی خودش را تعریف میکرد. درختهای بید خم شده بودند و سقف کوتاهی از سایه ساخته بودند. اینجا چیزی بین پناهگاه، مقر و خانه بود.
راسخ چند نفر را معرفی کرد:
آرش، جوانی که یک پا نداشت اما با چوبدستیاش تقریبا از همه سریعتر راه میرفت.
نورا، زنی با چشمان سبزِ خسته که از اهالی همان روستاها بود و به گفتهی راسخ «چشمهای تیزتر از دوربین شکاری دارد.»
آخری پیرمردی که همه بهش میگفتند: «عمو.» کسی نفهمید اسم واقعیاش چیست. اما هرچیزی را دربارهی کوهستان، مسیرها، پناهگاهها، قناتهای پنهان و حتی عادت جانوران میدانست.
من فقط گوش میدادم و یادداشت میکردم و یاد میگرفتم.
شبها که همه دور آتش مینشستند، بوی دود نرم و شیرین در هوا میپیچید. اینجا کسی به غذای سربازی فکر نمیکرد. کسی کافور اضافه نمیکرد. غذا طعم داشت؛ چیزی که مدتها فراموشش کرده بودم.
یک شب عمو گفت: «تو هنوز مثل آدمی راه میری که فکر میکنه تعقیبش میکنن.»
گفتم: «هنوز هم تعقیبم میکنن؟»
عمو با جدیت گفت: «نه! تو خودت تعقیب خودتی. از یه چیزی پشت سرت داری فرار میکنی. هر وقت وایستی و برگردی نگاهش کنی، همون روز آدم جدید میشی.»
سکوت کردم. راست میگفت.
از خودم فرار کرده بودم.
چند هفته گذشت. کمکم یاد گرفتم چطور قدم بدون صدا بردارم، چطور از سایهها استفاده کنم، چطور در تاریکی جهتیابی کنم و چطور حرف زدن را کمتر کنم و دیدن را بیشتر.
یک شب راسخ آمد سراغم و گفت: «وقتشه. اطلاعاتی داریم که گروهکی مسلح، قصد جابهجایی از کوههای غربی به روستاهای پاییندست رو دارن. باید مسیرشون رو رصد کنیم.»
پرسیدم: «چند نفر میریم؟»
– «من و تو... و شاید باد.»
در دل تاریکی، راه افتادیم. باد سردی از دامنه کوه میآمد و بوتهها را خم میکرد. سنگریزهها زیر پایمان صدا میدادند اما بهقدری آرام قدم برمیداشتیم که خودم تعجب کرده بودم چطور صدایم را مهار میکنم.
ساعتها پیادهروی کردیم. پاهایم از خستگی میسوخت اما چیزی در نگاه راسخ باعث میشد ادامه بدهم. نزدیکهای سحر، در لابهلای صخرهها، صدای کوچکی از پچپچ شنیدیم.
راسخ با انگشت اشاره داد. پشت تختهسنگی خوابیدیم. از شکاف میان سنگها، سه مرد را دیدم: تفنگهایشان را تمیز میکردند. یکیشان نقشهای پهن کرده بود و با نور کم چراغقوه مسیر روستا را نشان میداد.
#ادامه_دارد...
#زیر_پوست_شب
نوشته شده توسط:
#نصرالدین_بهاروند
آن روز بعد از درگیری، تا غروب روی تپه ماندم. نه بهخاطر اینکه مأموریتی داشتم؛ بیشتر به این دلیل که نمیدانستم قدم بعدی باید کجا باشد. راسخ با نیروها پایین رفته بود تا گزارش بدهد و من برای اولینبار بعد از ماهها سکوت، صدای واقعی روحم را میشنیدم. صدایی که زیر لایههای کافور و دستور و ترس دفن شده بود.
هوا سرد شده بود؛ نسیمی از سمت شمال میآمد که خاک خشک را روی صورتم میپاشید. وقتی دست به گونهام کشیدم، فهمیدم هنوز خون چرکماندهی زخم بازویم خشک نشده است. انگار نشانی بود از آن شبی که شروع کردم فرار کنم، بیآنکه بدانم از چی فرار میکنم.
راسخ نزدیک غروب پیدایم کرد. با همان لبخند نصفهنیمهای که همیشه انگار چیزی را پنهان میکرد. کنارم نشست و گفت: «بالاخره تصمیم گرفتی؟»
گفتم: «برای چی؟»
– برای زندگی.
حرفش ساده بود، اما مثل سنگی توی چاه وجودم افتاد. هیچوقت کسی از من نپرسیده بود: «میخوای چطور زندگی کنی؟» همیشه فقط گفته بودند: «باید چطور باشی.»
پرسیدم: «اگه نخوام برگردم پادگان چی؟»
راسخ به نقطهای دور خیر شد: «هیچی. اینجا همیشه کسانی فراری بودن. بعضیها کار پیدا کردن؛ چوپونی، کارگری، رانندگی. بعضیاشون…»
مکث کرد: «بعضیهاشون هم با ما کار کردن. به درد این منطقه خوردن.»
– «با شما؟ یعنی چی؟»
لبخندی زد که این یکی، صاف از جنس اخطار بود: «من جزو گروه رسمی نیستم. ولی چند نفر در این منطقه زیرنظر نیروهای مرزبانی کار میکنیم، داوطلبانه. از مردم عادی گرفته تا سربازهای سابق. هرکی چیزی بلده، کاری میکنه. اینجا فقط یک اصل وجود داره: زنده موندن مردم روستاها.»
هوا رو به تاریکی میرفت و سایهی کوهها آرام آرام روی زمین پهن میشد. صدای زنگولههای گوسفندهای دوردست میآمد. زندگی همینطور ادامه داشت، بدون اینکه کسی بداند در دل مرز چه میگذرد.
پرسیدم: «و تو فکر میکنی من به درد همچین کاری میخورم؟»
راسخ گفت: «تو همیشه فکر میکنی هیچی نیستی. ولی امشب… پسر، امشب تو یه تپه رو تنهایی نگه داشتی. اگه اطلاعاتت درست نبود، چند نفر الان مرده بودن. این یعنی تو میتونی.»
چیزی در تاریکی قلبم برق زد. چیزی شبیه امید. شبیه وزن تازهای که نه سنگین بود و نه سبک؛ ولی واقعی بود.
گفتم: «باشه. بهم یاد بده.»
اردوگاهی کوچک کنار رودخانه بود. رودخانهای که صدای جریانش آنقدر آرام بود که انگار قصهی خودش را تعریف میکرد. درختهای بید خم شده بودند و سقف کوتاهی از سایه ساخته بودند. اینجا چیزی بین پناهگاه، مقر و خانه بود.
راسخ چند نفر را معرفی کرد:
آرش، جوانی که یک پا نداشت اما با چوبدستیاش تقریبا از همه سریعتر راه میرفت.
نورا، زنی با چشمان سبزِ خسته که از اهالی همان روستاها بود و به گفتهی راسخ «چشمهای تیزتر از دوربین شکاری دارد.»
آخری پیرمردی که همه بهش میگفتند: «عمو.» کسی نفهمید اسم واقعیاش چیست. اما هرچیزی را دربارهی کوهستان، مسیرها، پناهگاهها، قناتهای پنهان و حتی عادت جانوران میدانست.
من فقط گوش میدادم و یادداشت میکردم و یاد میگرفتم.
شبها که همه دور آتش مینشستند، بوی دود نرم و شیرین در هوا میپیچید. اینجا کسی به غذای سربازی فکر نمیکرد. کسی کافور اضافه نمیکرد. غذا طعم داشت؛ چیزی که مدتها فراموشش کرده بودم.
یک شب عمو گفت: «تو هنوز مثل آدمی راه میری که فکر میکنه تعقیبش میکنن.»
گفتم: «هنوز هم تعقیبم میکنن؟»
عمو با جدیت گفت: «نه! تو خودت تعقیب خودتی. از یه چیزی پشت سرت داری فرار میکنی. هر وقت وایستی و برگردی نگاهش کنی، همون روز آدم جدید میشی.»
سکوت کردم. راست میگفت.
از خودم فرار کرده بودم.
چند هفته گذشت. کمکم یاد گرفتم چطور قدم بدون صدا بردارم، چطور از سایهها استفاده کنم، چطور در تاریکی جهتیابی کنم و چطور حرف زدن را کمتر کنم و دیدن را بیشتر.
یک شب راسخ آمد سراغم و گفت: «وقتشه. اطلاعاتی داریم که گروهکی مسلح، قصد جابهجایی از کوههای غربی به روستاهای پاییندست رو دارن. باید مسیرشون رو رصد کنیم.»
پرسیدم: «چند نفر میریم؟»
– «من و تو... و شاید باد.»
در دل تاریکی، راه افتادیم. باد سردی از دامنه کوه میآمد و بوتهها را خم میکرد. سنگریزهها زیر پایمان صدا میدادند اما بهقدری آرام قدم برمیداشتیم که خودم تعجب کرده بودم چطور صدایم را مهار میکنم.
ساعتها پیادهروی کردیم. پاهایم از خستگی میسوخت اما چیزی در نگاه راسخ باعث میشد ادامه بدهم. نزدیکهای سحر، در لابهلای صخرهها، صدای کوچکی از پچپچ شنیدیم.
راسخ با انگشت اشاره داد. پشت تختهسنگی خوابیدیم. از شکاف میان سنگها، سه مرد را دیدم: تفنگهایشان را تمیز میکردند. یکیشان نقشهای پهن کرده بود و با نور کم چراغقوه مسیر روستا را نشان میداد.
#ادامه_دارد...
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۱ فروردین
نصرستان
بخش پایانی
#زیر_پوست_شب
نوشته شده توسط:
#نصرالدین_بهاروند
راسخ آهسته گفت: «این بار نزدیک نرو. فقط مسیر و تعداد رو حفظ کن. امشب وظیفهت فقط دیدنه.»
اما ناگهان آن حس لعنتی، همان که روی تپه تجربه کرده بودم، دوباره برگشت. حس اینکه اگر کاری نکنم، اتفاق بدی میافتد.
اینبار نه برای نجات پاسگاه؛ برای نجات مردم یک روستا.
گفتم: «اگه صبح حرکت کنن چی؟ تا اطلاع بدیم، دیر شده.»
راسخ نگاه تندی به من کرد: «ما کماندو نیستیم. ما فقط چشمهای منطقهایم.»
ساکت شدم. اما در دلم حرف دیگری بود: الکی فرار نکرده بودم. از بیاثر بودن فرار کرده بودم.
نزدیک طلوع، یکی از افراد گروه از جا بلند شد و مستقیم سمت تختهسنگی آمد که ما پشتش بودیم. نمیدانم چیزی شنیده بود یا فقط برای قضای حاجت آمده بود؛ اما وقتی ما را دید، فریاد زد.
همهچیز در یک لحظه منفجر شد.
گلولهای سنگ را ترکاند. راسخ من را گرفت و پایین کشید. صدای تیر هوای کوهستان را شکافت. ما دو نفر بودیم و آنها سه نفر، اما آنها فکر میکردند تعداد ما زیاد است چون راسخ مثل شبح از یک سنگ به سنگ دیگر میدوید.
من گوشهای گیر افتاده بودم. زمین زیرم سرد بود. صدای تپش قلبم از صدای تیراندازی بلندتر بود. یک لحظه حس کردم همان سرباز بیمصرف سابق شدهام. همان فراری. همان پسر بیهدف.
اما صدایی درونم گفت: «نه. تو اینجا هستی چون میخوای انتخاب کنی.»
نفس عمیقی کشیدم. سنگ کوچک کنارم را برداشتم. نه برای دفاع. برای پرت کردن.
حسابشده سنگ را سمت راست پرت کردم. صدای تقتقش باعث شد یکی از آنها آتش را به سمت اشتباه بگیرد.
راسخ از لحظه استفاده کرد. با یک حرکت خودش را پشت نفر اول انداخت و او را خلعسلاح کرد. گلولههای بعدی پراکنده و بیهدف شدند.
وقتی سکوت برگشت، نفسهایمان با بخار سفید میشکست. سه مرد روی زمین افتاده بودند؛ یکی زخمی، دو نفر بیهوش اما زنده.
راسخ کنارم نشست و گفت: «جونمون رو نجات دادی... اون سنگ… تو ورق رو برگردوندی.»
گفتم: «اولینبار بود که فرار نکردم.»
راسخ با آرامش گفت: «برای همین گفتم به دردش میخوری.»
پس از مأموریت وقتی نیروهای مرزبانی رسیدند، اسم من را ثبت نکردند. راسخ گفته بود: «او یکی از ماست. فعلاً بینام.»
این جمله مثل پتویی گرم دورم پیچید. برای اولینبار حس کردم به جایی تعلق دارم.
شب که به اردوگاه برگشتیم، نورا برایمان چای جوشاند. عمو گفت: «خسته نباشی پسر. حالا دیگه قدمهات بوی فرار نمیده. بوی راه میده.»
کنار آتش نشستم. به شعلهها نگاه کردم که میرقصیدند. انگار درونم هم چیزی میرقصید. نه شادی بود، نه غرور. یک حس عجیب… حس یافتن.
فهمیدم آنچه ماهها از آن فرار کرده بودم، فقط پادگان نبود. خودم بودم. آن نسخهی کوچکشده، ضعیفشده، سرکوبشدهای که فکر میکرد هیچ ارزشی ندارد.
اینجا، میان بیدهای خمشده، میان کوههای خاموش و آدمهایی که از هیچچیز قهرمان نمیساختند، من داشتم خودم را از نو میساختم.
و تازه فهمیده بودم؛ من سرباز فراری نبودم.
من سربازی بودم که تازه داشت یاد میگرفت چرا باید بایستد.
#پایان
#سرباز
#سربازی
#وطن
#وطن_فروشی
#خائن
#خیانت
#فرار
#نصرستان
@Nasrestan
#زیر_پوست_شب
نوشته شده توسط:
#نصرالدین_بهاروند
راسخ آهسته گفت: «این بار نزدیک نرو. فقط مسیر و تعداد رو حفظ کن. امشب وظیفهت فقط دیدنه.»
اما ناگهان آن حس لعنتی، همان که روی تپه تجربه کرده بودم، دوباره برگشت. حس اینکه اگر کاری نکنم، اتفاق بدی میافتد.
اینبار نه برای نجات پاسگاه؛ برای نجات مردم یک روستا.
گفتم: «اگه صبح حرکت کنن چی؟ تا اطلاع بدیم، دیر شده.»
راسخ نگاه تندی به من کرد: «ما کماندو نیستیم. ما فقط چشمهای منطقهایم.»
ساکت شدم. اما در دلم حرف دیگری بود: الکی فرار نکرده بودم. از بیاثر بودن فرار کرده بودم.
نزدیک طلوع، یکی از افراد گروه از جا بلند شد و مستقیم سمت تختهسنگی آمد که ما پشتش بودیم. نمیدانم چیزی شنیده بود یا فقط برای قضای حاجت آمده بود؛ اما وقتی ما را دید، فریاد زد.
همهچیز در یک لحظه منفجر شد.
گلولهای سنگ را ترکاند. راسخ من را گرفت و پایین کشید. صدای تیر هوای کوهستان را شکافت. ما دو نفر بودیم و آنها سه نفر، اما آنها فکر میکردند تعداد ما زیاد است چون راسخ مثل شبح از یک سنگ به سنگ دیگر میدوید.
من گوشهای گیر افتاده بودم. زمین زیرم سرد بود. صدای تپش قلبم از صدای تیراندازی بلندتر بود. یک لحظه حس کردم همان سرباز بیمصرف سابق شدهام. همان فراری. همان پسر بیهدف.
اما صدایی درونم گفت: «نه. تو اینجا هستی چون میخوای انتخاب کنی.»
نفس عمیقی کشیدم. سنگ کوچک کنارم را برداشتم. نه برای دفاع. برای پرت کردن.
حسابشده سنگ را سمت راست پرت کردم. صدای تقتقش باعث شد یکی از آنها آتش را به سمت اشتباه بگیرد.
راسخ از لحظه استفاده کرد. با یک حرکت خودش را پشت نفر اول انداخت و او را خلعسلاح کرد. گلولههای بعدی پراکنده و بیهدف شدند.
وقتی سکوت برگشت، نفسهایمان با بخار سفید میشکست. سه مرد روی زمین افتاده بودند؛ یکی زخمی، دو نفر بیهوش اما زنده.
راسخ کنارم نشست و گفت: «جونمون رو نجات دادی... اون سنگ… تو ورق رو برگردوندی.»
گفتم: «اولینبار بود که فرار نکردم.»
راسخ با آرامش گفت: «برای همین گفتم به دردش میخوری.»
پس از مأموریت وقتی نیروهای مرزبانی رسیدند، اسم من را ثبت نکردند. راسخ گفته بود: «او یکی از ماست. فعلاً بینام.»
این جمله مثل پتویی گرم دورم پیچید. برای اولینبار حس کردم به جایی تعلق دارم.
شب که به اردوگاه برگشتیم، نورا برایمان چای جوشاند. عمو گفت: «خسته نباشی پسر. حالا دیگه قدمهات بوی فرار نمیده. بوی راه میده.»
کنار آتش نشستم. به شعلهها نگاه کردم که میرقصیدند. انگار درونم هم چیزی میرقصید. نه شادی بود، نه غرور. یک حس عجیب… حس یافتن.
فهمیدم آنچه ماهها از آن فرار کرده بودم، فقط پادگان نبود. خودم بودم. آن نسخهی کوچکشده، ضعیفشده، سرکوبشدهای که فکر میکرد هیچ ارزشی ندارد.
اینجا، میان بیدهای خمشده، میان کوههای خاموش و آدمهایی که از هیچچیز قهرمان نمیساختند، من داشتم خودم را از نو میساختم.
و تازه فهمیده بودم؛ من سرباز فراری نبودم.
من سربازی بودم که تازه داشت یاد میگرفت چرا باید بایستد.
#پایان
#سرباز
#سربازی
#وطن
#وطن_فروشی
#خائن
#خیانت
#فرار
#نصرستان
@Nasrestan
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۱ فروردین
نصرستان
#بزن_که_خوب_میزنی
سرودهای از:
#نصرالدین_بهاروند
بزن که خوب میزنی، تیر بر دلِ بیدفاعم
که از نگاهِ تو شد، مست و بیاختیار جامم
بزن به نامِ جنون، تا بریزد از کفم عقل
که در هوای وصالِ تو، نیست جز تو در خیالم
#شعر
#نصرستان
#بزن_که_خوب_میزنی
@Nasrestan
سرودهای از:
#نصرالدین_بهاروند
بزن که خوب میزنی، تیر بر دلِ بیدفاعم
که از نگاهِ تو شد، مست و بیاختیار جامم
بزن به نامِ جنون، تا بریزد از کفم عقل
که در هوای وصالِ تو، نیست جز تو در خیالم
#شعر
#نصرستان
#بزن_که_خوب_میزنی
@Nasrestan
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۱ فروردین
نصرستان
بخش اول
#آنتن_گمشده
نوشته شده توسط:
#نصرالدین_بهاروند
باد سردِ صبح مثل سیلی توی صورت سینا خورد و بیدارش کرد. هنوز هوا نیمهتاریک بود و روستای کوچک زیر پای کوه، توی مِهای که از دره بالا میآمد، انگار داشت نفس میکشید. سینا گوشی را از زیر بالش بیرون کشید؛ صفحه روشن شد، بالای آن فقط دو کلمه افتاد: «بدون سرویس.»
سینا زیر لب گفت: «نه دیگه… امروز امتحانه.»
از اتاق کناری صدای مادرش آمد: «سینا! پاشو، چایی سرد شد!»
سینا جواب داد: «میام… فقط… یه دقیقه.»
اما خودش میدانست یک دقیقه یعنی راهی که هر چند روز یکبار مجبور بود برود؛ از سربالاییِ تند پشت باغهای گردو تا آن تختهسنگِ بالای کوه که تنها نقطهای بود که اینترنت، مثل یک پرندهی لجوج، گاهی روی شانهاش مینشست.
چای را سر کشید، لقمه را نصفه گذاشت. مادر نگاهش کرد. چشمهایش هم خسته بود، هم نگران. گفت: «باز میخوای بری بالا؟»
سینا شانه بالا انداخت: «اگه نرم، غیبت میزنن. خانم حسینی گفته امروز حضور و غیابِ... سخت میگیره.»
پدر از پشت روزنامهای که چند روزی دستش است غر زد: «این چه درس خوندنه… که باید بری کوه؟»
سینا با صدایی که میخواست محکم باشد گفت: «همینه بابا... دوره ما فرق میکنه با شما.»
کولهی کوچک را برداشت؛ گوشی، پاوربانک، یک دفترچهی خطدار که گوشهاش پاره شده بود و یک خودکار. کفشهایش خاکی بود. وقتی از خانه بیرون زد، آفتاب تازه داشت لبهی کوه را طلایی میکرد و صدای خروسها از حیاطها میپیچید.
راه، اولش آرام بود؛ کنار باغها، زیر شاخههای برهنهی گردو. بعد ناگهان زمین تند شد و سنگها شروع کردند به قِل خوردن زیر پا. سینا نفسش را بیرون داد. گوشهی ذهنش فقط یک چیز تکرار میکرد: «شاد… فقط باز شو… تورو خدا.»
گوشی را درآورد، بالا گرفت. یک خط، بعد دو خط. لبخند زد و زیر لب گفت: «دمت گرم کوه.»
به نقطهی همیشگی رسید؛ تختهسنگی بزرگ که مثل پشت یک نهنگ از زمین بیرون زده بود. آنجا، باد تیزتر بود و بوی آویشن وحشی از لای سنگها میآمد. سینا نشست، پاهایش را جمع کرد و وارد برنامهی شاد شد. صفحهی کلاس بالا آمد؛ عکس خانم حسینی، بچهها، و یک پیام: «همه آماده... امتحان رو میذارم.»
سینا گفت: «خدا رو شکر…»
صدای نوتیفیکیشن مثل زنگ مدرسه توی گوشش پیچید. امتحان شروع شد. سؤال اول را خواند، سریع پاسخ داد. دستش میلرزید، نه از ترس امتحان؛ از سردی و از این که اینترنت هر لحظه ممکن بود مثل دود غیب شود.
یک دفعه تصویر یخ زد. دایرهی کوچکِ در حال بارگذاری شروع کرد به چرخیدن. سینا گوشی را تکان داد، بالا گرفت، چرخید.
با خودش گفت: «نه… نه… الان نه!»
از داخل گوشی صدای پیام صوتیِ کوتاه خانم حسینی آمد: «بچهها، تایم کمه…»
سینا بلند شد، یک قدم رفت سمت لبهی سنگ تا آنتن بهتر شود. باد، موهایش را به پیشانی چسباند. دوباره صفحه حرکت کرد. نفس راحتی کشید. همان لحظه، پایش روی سنگی لیز خورد؛ سنگ کوچکی که زیرش خاک نرم بود. بدنش یکباره سبک شد، انگار زمین تصمیم گرفت ولش کند.
سینا فقط توانست بگوید: «یا خداااااا...»
سقوط کوتاه بود اما تیز و بیرحم. شانهاش به سنگ خورد، بعد زانویش. صدای تق خشکی آمد و بعد درد مثل موج داغی از پا تا مغزش دوید. گوشی از دستش پرت شد و کمی آنطرفتر افتاد.
چند ثانیه فقط نفس میکشید. آسمان بالای سرش آبی بود، خیلی آبی. آنقدر که آدم را عصبانی میکرد.
دندانهایش را روی هم فشار داد: «نه… نه… من باید…»
خواست بلند شود اما پایش جواب نداد. زانو میسوخت و انگار چیزی داخلش گیر کرده بود. دستش را روی زمین گذاشت و خودش را کشید. گوشی را دید؛ صفحهاش ترک خورده، اما روشن بود. با زحمت به آن رسید، برداشتش. آنتن… یک خط… دو خط.
با انگشتهای لرزان نوشت: «خانم… من افتادم…»
پیام نرفت. اینترنت دوباره قطع شد.
#ادامه_دارد
#مدرسه
#مجازی
#غیرحضوری
#کلاس
#شاد
#برنامه_شاد
#تحصیل
#نصرستان
#روستا
#کوهستان
@Nasrestan
#آنتن_گمشده
نوشته شده توسط:
#نصرالدین_بهاروند
باد سردِ صبح مثل سیلی توی صورت سینا خورد و بیدارش کرد. هنوز هوا نیمهتاریک بود و روستای کوچک زیر پای کوه، توی مِهای که از دره بالا میآمد، انگار داشت نفس میکشید. سینا گوشی را از زیر بالش بیرون کشید؛ صفحه روشن شد، بالای آن فقط دو کلمه افتاد: «بدون سرویس.»
سینا زیر لب گفت: «نه دیگه… امروز امتحانه.»
از اتاق کناری صدای مادرش آمد: «سینا! پاشو، چایی سرد شد!»
سینا جواب داد: «میام… فقط… یه دقیقه.»
اما خودش میدانست یک دقیقه یعنی راهی که هر چند روز یکبار مجبور بود برود؛ از سربالاییِ تند پشت باغهای گردو تا آن تختهسنگِ بالای کوه که تنها نقطهای بود که اینترنت، مثل یک پرندهی لجوج، گاهی روی شانهاش مینشست.
چای را سر کشید، لقمه را نصفه گذاشت. مادر نگاهش کرد. چشمهایش هم خسته بود، هم نگران. گفت: «باز میخوای بری بالا؟»
سینا شانه بالا انداخت: «اگه نرم، غیبت میزنن. خانم حسینی گفته امروز حضور و غیابِ... سخت میگیره.»
پدر از پشت روزنامهای که چند روزی دستش است غر زد: «این چه درس خوندنه… که باید بری کوه؟»
سینا با صدایی که میخواست محکم باشد گفت: «همینه بابا... دوره ما فرق میکنه با شما.»
کولهی کوچک را برداشت؛ گوشی، پاوربانک، یک دفترچهی خطدار که گوشهاش پاره شده بود و یک خودکار. کفشهایش خاکی بود. وقتی از خانه بیرون زد، آفتاب تازه داشت لبهی کوه را طلایی میکرد و صدای خروسها از حیاطها میپیچید.
راه، اولش آرام بود؛ کنار باغها، زیر شاخههای برهنهی گردو. بعد ناگهان زمین تند شد و سنگها شروع کردند به قِل خوردن زیر پا. سینا نفسش را بیرون داد. گوشهی ذهنش فقط یک چیز تکرار میکرد: «شاد… فقط باز شو… تورو خدا.»
گوشی را درآورد، بالا گرفت. یک خط، بعد دو خط. لبخند زد و زیر لب گفت: «دمت گرم کوه.»
به نقطهی همیشگی رسید؛ تختهسنگی بزرگ که مثل پشت یک نهنگ از زمین بیرون زده بود. آنجا، باد تیزتر بود و بوی آویشن وحشی از لای سنگها میآمد. سینا نشست، پاهایش را جمع کرد و وارد برنامهی شاد شد. صفحهی کلاس بالا آمد؛ عکس خانم حسینی، بچهها، و یک پیام: «همه آماده... امتحان رو میذارم.»
سینا گفت: «خدا رو شکر…»
صدای نوتیفیکیشن مثل زنگ مدرسه توی گوشش پیچید. امتحان شروع شد. سؤال اول را خواند، سریع پاسخ داد. دستش میلرزید، نه از ترس امتحان؛ از سردی و از این که اینترنت هر لحظه ممکن بود مثل دود غیب شود.
یک دفعه تصویر یخ زد. دایرهی کوچکِ در حال بارگذاری شروع کرد به چرخیدن. سینا گوشی را تکان داد، بالا گرفت، چرخید.
با خودش گفت: «نه… نه… الان نه!»
از داخل گوشی صدای پیام صوتیِ کوتاه خانم حسینی آمد: «بچهها، تایم کمه…»
سینا بلند شد، یک قدم رفت سمت لبهی سنگ تا آنتن بهتر شود. باد، موهایش را به پیشانی چسباند. دوباره صفحه حرکت کرد. نفس راحتی کشید. همان لحظه، پایش روی سنگی لیز خورد؛ سنگ کوچکی که زیرش خاک نرم بود. بدنش یکباره سبک شد، انگار زمین تصمیم گرفت ولش کند.
سینا فقط توانست بگوید: «یا خداااااا...»
سقوط کوتاه بود اما تیز و بیرحم. شانهاش به سنگ خورد، بعد زانویش. صدای تق خشکی آمد و بعد درد مثل موج داغی از پا تا مغزش دوید. گوشی از دستش پرت شد و کمی آنطرفتر افتاد.
چند ثانیه فقط نفس میکشید. آسمان بالای سرش آبی بود، خیلی آبی. آنقدر که آدم را عصبانی میکرد.
دندانهایش را روی هم فشار داد: «نه… نه… من باید…»
خواست بلند شود اما پایش جواب نداد. زانو میسوخت و انگار چیزی داخلش گیر کرده بود. دستش را روی زمین گذاشت و خودش را کشید. گوشی را دید؛ صفحهاش ترک خورده، اما روشن بود. با زحمت به آن رسید، برداشتش. آنتن… یک خط… دو خط.
با انگشتهای لرزان نوشت: «خانم… من افتادم…»
پیام نرفت. اینترنت دوباره قطع شد.
#ادامه_دارد
#مدرسه
#مجازی
#غیرحضوری
#کلاس
#شاد
#برنامه_شاد
#تحصیل
#نصرستان
#روستا
#کوهستان
@Nasrestan
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳۱ فروردین
نصرستان
بخش دوم
#آنتن_گمشده
نوشته شده توسط:
#نصرالدین_بهاروند
سینا نفسنفس زد. اطرافش خلوت بود؛ فقط باد، بوتههای کوتاه و صدای دورِ زنگولهی بزها از سمت دیگر دره میآمد. سعی کرد صدایش را بالا بیاورد اما گلویش مثل ماسه خشک بود. دوباره، با تلاشی بیشتر، فریاد زد: «هییی! کسی هست؟» صدایی نیامد. فقط انعکاس خودش.
چشمش به دفترچه افتاد که از کوله بیرون زده بود؛ گوشهاش خاکی شده بود. ناگهان عمو رحیم را یادش آمد. عمو رحیم هر روز بزها را همین حوالی میچرخاند.
سینا با درد خودش را روی سنگها کشید و دوباره فریاد زد: «عمو رحیم!»
این بار، بعد از چند لحظه، صدایی دور آمد: «کیه؟»
سینا با تمام توان فریاد زد: «منم… سینا! اینجام… پایینِ سنگِ بزرگ!»
صدای قدمها نزدیک شد. عمو رحیم با کلاه پشمی و عصا از پشت بوتهها پیدایش شد. چشمش که به سینا افتاد، صورتش جدی شد.
گفت: «وای… چی کار کردی با خودت پسر؟»
سینا با لبخند دردناک گفت: «اومدم امتحان بدم… افتادم.»
عمو رحیم غر زد: «امتحان رو ول کن! پاتو ببین!» خم شد، به زانو نگاه کرد، بعد سریع گوشی خودش را درآورد: «آنتن دارم… همینجا یه ذره میگیره.»
سینا با نگرانی گفت: «به مادرم زنگ بزن… و… اگه میشه به خانم حسینی هم… بگو…»
عمو رحیم گفت: «باشه، تو آروم باش.»
چند دقیقه بعد، صدای موتور از پایین دره آمد؛ پدرش با چند.نفر دیگر از اهالی روستا رسیدند. مادرش که رسید، رنگش پریده بود. تا سینا را دید، نشست کنارش و دستش را گرفت.
مادر با صدای لرزان گفت: «گفتم نرو…»
سینا آهسته گفت: «مامان… من باید میاومدم…»
پدر کنارش زانو زد، نگاهش پر از چیزی بود که بین عصبانیت و ترس گیر کرده بود. فقط گفت: «حرف نزن. میبرمت خونه.»
وقتی داشتند سینا را روی پتوی ضخیمی میگذاشتند، گوشیاش دوباره لرزید. پیامی آمد. سینا صفحه را نگاه کرد؛ پیام از خانم حسینی: «سینا جان، عمو رحیم گفت چی شده. امتحان مهم نیست. سلامتیت مهمه. هر وقت حالت بهتر شد، جبرانی میگیری.»
سینا نفسش را بیرون داد. درد هنوز بود اما یک چیزی داخل سینهاش گرم شد. انگار کسی بالاخره دیده بودش، نه فقط اسمش در لیست حضور و غیاب.
در درمانگاه، دکتر گفت: «مچ پایش پیچ خورده و شانهاش ضربه دیده، باید چند هفته استراحت کند.» مادر کنار تخت نشست و برایش پرتقال پوست کند. پدر، بیصدا پاوربانک را از کوله بیرون آورد و روی میز گذاشت، انگار میخواست با آن عذرخواهی کند.
چند روز بعد، عصرِ آفتابی، سینا با پای باندپیچیشده کنار پنجره نشست. از دور، کوه همانجا بود؛ آرام و بیخیال، مثل همیشه. گوشیاش را روشن کرد. این بار، یک پیام از مدرسه بود: «برای روستا یک مودم تقویتی نصب میشود. لطفاً زمانبندی را ببینید.»
سینا چشمهایش برق زد. زیر لب گفت: «یعنی… دیگه لازم نیست…؟»
مادر از آشپزخانه گفت: «چی شده؟»
سینا لبخند زد: «میگن اینترنتدار میشیم. خودِ روستا.»
مادر نفس راحتی کشید: «خدا رو شکر…»
سینا به کوه نگاه کرد. کوه هنوز همان بود اما حالا انگار دشمن نبود؛ یک خاطرهی تلخِ کوتاه بود که به یک خبر خوب ختم شده بود. گوشی را روی میز گذاشت، دفترچه را باز کرد و با خودکار نوشت: «امروز… شروعی بهتره.»
برای اولینبار بعد از مدتها، احساس کرد درس خواندن قرار نیست از جانش هزینه بگیرد.
#پایان
#مدرسه
#مجازی
#غیرحضوری
#کلاس
#شاد
#برنامه_شاد
#تحصیل
#نصرستان
#روستا
#کوهستان
@Nasrestan
#آنتن_گمشده
نوشته شده توسط:
#نصرالدین_بهاروند
سینا نفسنفس زد. اطرافش خلوت بود؛ فقط باد، بوتههای کوتاه و صدای دورِ زنگولهی بزها از سمت دیگر دره میآمد. سعی کرد صدایش را بالا بیاورد اما گلویش مثل ماسه خشک بود. دوباره، با تلاشی بیشتر، فریاد زد: «هییی! کسی هست؟» صدایی نیامد. فقط انعکاس خودش.
چشمش به دفترچه افتاد که از کوله بیرون زده بود؛ گوشهاش خاکی شده بود. ناگهان عمو رحیم را یادش آمد. عمو رحیم هر روز بزها را همین حوالی میچرخاند.
سینا با درد خودش را روی سنگها کشید و دوباره فریاد زد: «عمو رحیم!»
این بار، بعد از چند لحظه، صدایی دور آمد: «کیه؟»
سینا با تمام توان فریاد زد: «منم… سینا! اینجام… پایینِ سنگِ بزرگ!»
صدای قدمها نزدیک شد. عمو رحیم با کلاه پشمی و عصا از پشت بوتهها پیدایش شد. چشمش که به سینا افتاد، صورتش جدی شد.
گفت: «وای… چی کار کردی با خودت پسر؟»
سینا با لبخند دردناک گفت: «اومدم امتحان بدم… افتادم.»
عمو رحیم غر زد: «امتحان رو ول کن! پاتو ببین!» خم شد، به زانو نگاه کرد، بعد سریع گوشی خودش را درآورد: «آنتن دارم… همینجا یه ذره میگیره.»
سینا با نگرانی گفت: «به مادرم زنگ بزن… و… اگه میشه به خانم حسینی هم… بگو…»
عمو رحیم گفت: «باشه، تو آروم باش.»
چند دقیقه بعد، صدای موتور از پایین دره آمد؛ پدرش با چند.نفر دیگر از اهالی روستا رسیدند. مادرش که رسید، رنگش پریده بود. تا سینا را دید، نشست کنارش و دستش را گرفت.
مادر با صدای لرزان گفت: «گفتم نرو…»
سینا آهسته گفت: «مامان… من باید میاومدم…»
پدر کنارش زانو زد، نگاهش پر از چیزی بود که بین عصبانیت و ترس گیر کرده بود. فقط گفت: «حرف نزن. میبرمت خونه.»
وقتی داشتند سینا را روی پتوی ضخیمی میگذاشتند، گوشیاش دوباره لرزید. پیامی آمد. سینا صفحه را نگاه کرد؛ پیام از خانم حسینی: «سینا جان، عمو رحیم گفت چی شده. امتحان مهم نیست. سلامتیت مهمه. هر وقت حالت بهتر شد، جبرانی میگیری.»
سینا نفسش را بیرون داد. درد هنوز بود اما یک چیزی داخل سینهاش گرم شد. انگار کسی بالاخره دیده بودش، نه فقط اسمش در لیست حضور و غیاب.
در درمانگاه، دکتر گفت: «مچ پایش پیچ خورده و شانهاش ضربه دیده، باید چند هفته استراحت کند.» مادر کنار تخت نشست و برایش پرتقال پوست کند. پدر، بیصدا پاوربانک را از کوله بیرون آورد و روی میز گذاشت، انگار میخواست با آن عذرخواهی کند.
چند روز بعد، عصرِ آفتابی، سینا با پای باندپیچیشده کنار پنجره نشست. از دور، کوه همانجا بود؛ آرام و بیخیال، مثل همیشه. گوشیاش را روشن کرد. این بار، یک پیام از مدرسه بود: «برای روستا یک مودم تقویتی نصب میشود. لطفاً زمانبندی را ببینید.»
سینا چشمهایش برق زد. زیر لب گفت: «یعنی… دیگه لازم نیست…؟»
مادر از آشپزخانه گفت: «چی شده؟»
سینا لبخند زد: «میگن اینترنتدار میشیم. خودِ روستا.»
مادر نفس راحتی کشید: «خدا رو شکر…»
سینا به کوه نگاه کرد. کوه هنوز همان بود اما حالا انگار دشمن نبود؛ یک خاطرهی تلخِ کوتاه بود که به یک خبر خوب ختم شده بود. گوشی را روی میز گذاشت، دفترچه را باز کرد و با خودکار نوشت: «امروز… شروعی بهتره.»
برای اولینبار بعد از مدتها، احساس کرد درس خواندن قرار نیست از جانش هزینه بگیرد.
#پایان
#مدرسه
#مجازی
#غیرحضوری
#کلاس
#شاد
#برنامه_شاد
#تحصیل
#نصرستان
#روستا
#کوهستان
@Nasrestan
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ اردیبهشت
نصرستان
#بزن_که_خوب_میزنی
سرودهای از:
#نصرالدین_بهاروند
بزن که خوب میزنی، زخم بر دلِ بیتابم
شرابِ وصلِ تو نوشم، که جز تو نیست در خوابم
بزن به شیوهی عشاق، که در هوای تو جان داد
هزار دیده فشاندم، زِ بهرِ دیدنِ آفتابم
بزن که خوب میزنی، نقشِ عشق بر دلِ من
به تار و پودِ وجودم، رسیدی و شدی جانم
#شعر
#عاشقانه
#موشک
#دل
#دلدار
#نصرستان
@Nasrestan
سرودهای از:
#نصرالدین_بهاروند
بزن که خوب میزنی، زخم بر دلِ بیتابم
شرابِ وصلِ تو نوشم، که جز تو نیست در خوابم
بزن به شیوهی عشاق، که در هوای تو جان داد
هزار دیده فشاندم، زِ بهرِ دیدنِ آفتابم
بزن که خوب میزنی، نقشِ عشق بر دلِ من
به تار و پودِ وجودم، رسیدی و شدی جانم
#شعر
#عاشقانه
#موشک
#دل
#دلدار
#نصرستان
@Nasrestan
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۲ اردیبهشت
نصرستان
#نجوای_آخر
نوشته شده توسط:
#نصرالدین_بهاروند
در کوچههای تنگ و پیچدرپیچ شهر، جایی که دیوارهایش زیر آفتاب غروب رنگ سرخ میگرفتند، رضا قدم میزد. باد خنک پاییزی برگهای زرد را از درختها میریخت و بوی خاک نمدار را در هوا پخش میکرد. خانهشان، با ایوان چوبی که به باغچه کوچک مشرف بود، آرام به نظر میرسید. وقتی در را باز کرد، سکوت سنگینتر از همیشه بود. سارا، همسرش، روی زمین آشپزخانه افتاده بود. چشمهایش باز مانده و لکهای قرمز روی سینهاش پخش شده بود. چاقویی زنگزده کنار دستش افتاده بود. پلیس آمد، گزارش نوشت و گفت: «خودکشی بوده، خودش رو با چاقو زده.»
رضا به چشمهای بیجان سارا نگاه کرد، دستش را روی پیشانی سرد او گذاشت و زیر لب گفت: «تو این کارو نکردی.»
روزها گذشت و رضا در اتاق کارش، زیر نور کمجان لامپ رومیزی، کاغذهایی پهن کرد. عکسهای سارا را بیرون آورد. اطرافیانش نگران شدند. همسایهها در کوچه جمع میشدند و پچپچ میکردند: «فکر میکنه پوآروئه، با اون عینک و دفترچهاش.» دیگری سر تکان داد و خندید: «آره، داره دنبال قاتل خیالی میگرده.»
رضا اما گوش نمیداد. صبحها زود بیدار میشد، کت و شلوار کهنهاش را میپوشید و به خیابانها میزد. اول به مغازه نانوایی رفت، جایی که سارا هر روز نان تازه میخرید. نانوا مردی با ریش سفید و دستهای پینهبسته بود که خمیر را ورز میداد، گفت: «سارا؟ آره، روز آخر اومد. عجله داشت، گفت یکی دنبالشه. فکر کردم شوخیه.»
رضا ابروهایش را بالا برد و یادداشت کرد. بعد به پارک رفت، جایی که سارا با دوستهایش قدم میزد. یکی از آنها روی نیمکت نشسته بود و به پرندهها نگاه میکرد: «اون روز، سارا عصبی بود» با صدایی لرزان ادامه داد: «گفت یه مرد غریبه رو دیده که تعقیبش میکنه.» امیر سر تکان داد و پرسید: «چه مردی؟ توصیفش کن.» لیلا شانه بالا انداخت: «قد متوسط، کلاه لبهدار. بیشتر نگفت.»
شبها، در تنهایی خانه، رضا نقشه شهر را روی دیوار آویزان میکرد. سرنخها را با نخ قرمز وصل میکرد. باران به شیشهها میکوبید و سایهها را روی دیوار به رقص درمیآورد. یک شب، وقتی به دفترچه تلفن قدیمی سارا نگاه میکرد، شمارهای ناشناس پیدا کرد. زنگ زد. صدای مردی را شنید: «بله؟»
رضا نفس عمیقی کشید و گفت: «من شوهر سارام. تو کی هستی که بهش زنگ زدی؟»
سکوت، بعد صدای خندهای عصبی: «سارا؟ اون مُرده. چی میخوای؟»
رضا اصرار کرد: «بگو چی شده.»
مرد قطع کرد اما رضا پیگیری کرد؛ شماره به حاجی، بدهکار قدیمیشان، تعلق داشت. حاجی از سارا پول قرض گرفته بود و نمیخواست پس بدهد.
روز بعد، رضا به انبار قدیمی حاجی رفت، جایی که بوی نم و آهن زنگزده هوا را پر کرده بود. در را هل داد و داخل شد. حاجی پشت میز چوبی نشسته بود. با چشمهایی تنگشده در حالی که سیگارش را خاموش میکرد گفت: «چی میخوای؟»
رضا قدمی جلو گذاشت و گفت: «سارا رو تو کشتی. به خاطر پول.» حاجی خندید: «دیوونهای. پلیس گفت خودکشی بوده.» اما دستهایش لرزیدند. امیر عکسها را بیرون آورد؛ رد پای گلآلود در حیاط خانه که با چکمههای حاجی جور درمیآمد. گفت: «تو بودی،» ادامه داد: «اون شب اومدی، بحث کردین، کشتیش.» حاجی رنگش پرید و عقب رفت: «نه... من... فقط ترسوندمش.» پلیس آمد و حاجی را برد.
همسایهها رضا را دیدند که با قدمهای محکم برگشت درحالیکه دفترچهاش را بست.
#قتل
#توطئه
#خودکشی
#عشق
#پیگیری
#نصرستان
@Nasrestan
نوشته شده توسط:
#نصرالدین_بهاروند
در کوچههای تنگ و پیچدرپیچ شهر، جایی که دیوارهایش زیر آفتاب غروب رنگ سرخ میگرفتند، رضا قدم میزد. باد خنک پاییزی برگهای زرد را از درختها میریخت و بوی خاک نمدار را در هوا پخش میکرد. خانهشان، با ایوان چوبی که به باغچه کوچک مشرف بود، آرام به نظر میرسید. وقتی در را باز کرد، سکوت سنگینتر از همیشه بود. سارا، همسرش، روی زمین آشپزخانه افتاده بود. چشمهایش باز مانده و لکهای قرمز روی سینهاش پخش شده بود. چاقویی زنگزده کنار دستش افتاده بود. پلیس آمد، گزارش نوشت و گفت: «خودکشی بوده، خودش رو با چاقو زده.»
رضا به چشمهای بیجان سارا نگاه کرد، دستش را روی پیشانی سرد او گذاشت و زیر لب گفت: «تو این کارو نکردی.»
روزها گذشت و رضا در اتاق کارش، زیر نور کمجان لامپ رومیزی، کاغذهایی پهن کرد. عکسهای سارا را بیرون آورد. اطرافیانش نگران شدند. همسایهها در کوچه جمع میشدند و پچپچ میکردند: «فکر میکنه پوآروئه، با اون عینک و دفترچهاش.» دیگری سر تکان داد و خندید: «آره، داره دنبال قاتل خیالی میگرده.»
رضا اما گوش نمیداد. صبحها زود بیدار میشد، کت و شلوار کهنهاش را میپوشید و به خیابانها میزد. اول به مغازه نانوایی رفت، جایی که سارا هر روز نان تازه میخرید. نانوا مردی با ریش سفید و دستهای پینهبسته بود که خمیر را ورز میداد، گفت: «سارا؟ آره، روز آخر اومد. عجله داشت، گفت یکی دنبالشه. فکر کردم شوخیه.»
رضا ابروهایش را بالا برد و یادداشت کرد. بعد به پارک رفت، جایی که سارا با دوستهایش قدم میزد. یکی از آنها روی نیمکت نشسته بود و به پرندهها نگاه میکرد: «اون روز، سارا عصبی بود» با صدایی لرزان ادامه داد: «گفت یه مرد غریبه رو دیده که تعقیبش میکنه.» امیر سر تکان داد و پرسید: «چه مردی؟ توصیفش کن.» لیلا شانه بالا انداخت: «قد متوسط، کلاه لبهدار. بیشتر نگفت.»
شبها، در تنهایی خانه، رضا نقشه شهر را روی دیوار آویزان میکرد. سرنخها را با نخ قرمز وصل میکرد. باران به شیشهها میکوبید و سایهها را روی دیوار به رقص درمیآورد. یک شب، وقتی به دفترچه تلفن قدیمی سارا نگاه میکرد، شمارهای ناشناس پیدا کرد. زنگ زد. صدای مردی را شنید: «بله؟»
رضا نفس عمیقی کشید و گفت: «من شوهر سارام. تو کی هستی که بهش زنگ زدی؟»
سکوت، بعد صدای خندهای عصبی: «سارا؟ اون مُرده. چی میخوای؟»
رضا اصرار کرد: «بگو چی شده.»
مرد قطع کرد اما رضا پیگیری کرد؛ شماره به حاجی، بدهکار قدیمیشان، تعلق داشت. حاجی از سارا پول قرض گرفته بود و نمیخواست پس بدهد.
روز بعد، رضا به انبار قدیمی حاجی رفت، جایی که بوی نم و آهن زنگزده هوا را پر کرده بود. در را هل داد و داخل شد. حاجی پشت میز چوبی نشسته بود. با چشمهایی تنگشده در حالی که سیگارش را خاموش میکرد گفت: «چی میخوای؟»
رضا قدمی جلو گذاشت و گفت: «سارا رو تو کشتی. به خاطر پول.» حاجی خندید: «دیوونهای. پلیس گفت خودکشی بوده.» اما دستهایش لرزیدند. امیر عکسها را بیرون آورد؛ رد پای گلآلود در حیاط خانه که با چکمههای حاجی جور درمیآمد. گفت: «تو بودی،» ادامه داد: «اون شب اومدی، بحث کردین، کشتیش.» حاجی رنگش پرید و عقب رفت: «نه... من... فقط ترسوندمش.» پلیس آمد و حاجی را برد.
همسایهها رضا را دیدند که با قدمهای محکم برگشت درحالیکه دفترچهاش را بست.
#قتل
#توطئه
#خودکشی
#عشق
#پیگیری
#نصرستان
@Nasrestan
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۳ اردیبهشت
نصرستان
#دلتنگی
سرودهای از:
#نصرالدین_بهاروند
ابوالفضل جان
رفتی و دل خون شد
یادِ تو
خاکِ وطن را محزون کرد
سربازِ خورشیدِ وطن
ای جانِ ما
بیتو شبِ این خاک
سرد است و دل
بیتاب و شیدا…
#شعر
#دلتنگی
#شهادت
#پسرعمو
#شهید
#شهید_ابوالفضل_بهاروند
#نصرستان
@Nasrestan
سرودهای از:
#نصرالدین_بهاروند
ابوالفضل جان
رفتی و دل خون شد
یادِ تو
خاکِ وطن را محزون کرد
سربازِ خورشیدِ وطن
ای جانِ ما
بیتو شبِ این خاک
سرد است و دل
بیتاب و شیدا…
#شعر
#دلتنگی
#شهادت
#پسرعمو
#شهید
#شهید_ابوالفضل_بهاروند
#نصرستان
@Nasrestan
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ اردیبهشت
نصرستان
بخش اول
#انبار_پشت_آشپزخانه
نوشته شده توسط:
#نصرالدین_بهاروند
صدای شکستن چیزی مثل تیر توی تالار پیچید.
همهچیز یک لحظه ساکت شد؛ حتی ارکستر هم انگار نفسش را حبس کرد. جام نقرهایِ بزرگ که تا چند ثانیه پیش توی دست سیندرلا بود، از لبهی میز لغزید و روی سنگ مرمر خرد شد. شراب سرخ مثل لکهای زنده روی زمین پخش شد و برق شمعها رویش رقصید.
سیندرلا پلک زد. قلبش تند میزد اما صورتش را جمع کرد. نگاهها دانهدانه روی او نشستند.
شاهزاده آرن، کنار او، آرام خم شد و زیر لب گفت: «خوبی؟» سیندرلا با لبخندی که کمی زورکی بود، زمزمه کرد: «آره… فقط دستم سُر خورد.»
اما دستش نلرزیده بود. چیزی در هوا لیز بود؛ نه جام، نه انگشتها بلکه فضا.
از آن جنس لغزشهایی که آدم را یاد نیمهشب و ساعتِ دوازده میاندازد.
خدمتکارها جلو دویدند. یکیشان دختری با موهای خاکستری و صورت ککومکدار با عجله گفت: «ببخشید ملکه… من جمع میکنم.» سیندرلا ناخودآگاه به ملکه بودنش فکر کرد. هنوز این کلمه روی تنش مثل لباس نو مینشست؛ هم قشنگ، هم غریب.
آرن دستش را گرفت و آرام گفت: «بریم یک نفس بکشیم. اینا ول نمیکنن.» سیندرلا سری تکان داد. با هم از میان تالار گذشتند؛ از میان صدای پچپچها و خندههایی که زیادی بلند بود و معنیدار.
در راهرو، هوای خنکتر به صورتش خورد. شیشههای رنگی پنجرهها نور ماه را لکهلکه روی فرش انداخته بودند. سیندرلا نفسش را بیرون داد، انگار تازه از آب بیرون آمده باشد.
آرن گفت: «امشب یهذره سفت گرفتهن. از چی میترسن؟» سیندرلا نگاهش را به پنجره دوخت. بیرون، باغ مثل دریای تاریک و براق زیر مه خوابیده بود. «از من میترسن. از اینکه… هنوز باورشون نشده یه نفر مثل من اینجا نشسته.»
آرن شانه بالا انداخت. «یه نفر مثل تو؟» سیندرلا خندید، خندهای کوتاه و تلخ. «یه نفر که تا همین چند ماه پیش خاکستر از موهاش میتکوند.»
آرن دستش را محکمتر گرفت. «سیندی، اون قصهی قبل بود. این قصهی جدیده.»
#ادامه_دارد
#داستان_نویسی
#داستان
#داستان_کوتاه
#سیندرلا
#نامادری
#آناستازیا
#نصرستان
@Nasrestan
#انبار_پشت_آشپزخانه
نوشته شده توسط:
#نصرالدین_بهاروند
صدای شکستن چیزی مثل تیر توی تالار پیچید.
همهچیز یک لحظه ساکت شد؛ حتی ارکستر هم انگار نفسش را حبس کرد. جام نقرهایِ بزرگ که تا چند ثانیه پیش توی دست سیندرلا بود، از لبهی میز لغزید و روی سنگ مرمر خرد شد. شراب سرخ مثل لکهای زنده روی زمین پخش شد و برق شمعها رویش رقصید.
سیندرلا پلک زد. قلبش تند میزد اما صورتش را جمع کرد. نگاهها دانهدانه روی او نشستند.
شاهزاده آرن، کنار او، آرام خم شد و زیر لب گفت: «خوبی؟» سیندرلا با لبخندی که کمی زورکی بود، زمزمه کرد: «آره… فقط دستم سُر خورد.»
اما دستش نلرزیده بود. چیزی در هوا لیز بود؛ نه جام، نه انگشتها بلکه فضا.
از آن جنس لغزشهایی که آدم را یاد نیمهشب و ساعتِ دوازده میاندازد.
خدمتکارها جلو دویدند. یکیشان دختری با موهای خاکستری و صورت ککومکدار با عجله گفت: «ببخشید ملکه… من جمع میکنم.» سیندرلا ناخودآگاه به ملکه بودنش فکر کرد. هنوز این کلمه روی تنش مثل لباس نو مینشست؛ هم قشنگ، هم غریب.
آرن دستش را گرفت و آرام گفت: «بریم یک نفس بکشیم. اینا ول نمیکنن.» سیندرلا سری تکان داد. با هم از میان تالار گذشتند؛ از میان صدای پچپچها و خندههایی که زیادی بلند بود و معنیدار.
در راهرو، هوای خنکتر به صورتش خورد. شیشههای رنگی پنجرهها نور ماه را لکهلکه روی فرش انداخته بودند. سیندرلا نفسش را بیرون داد، انگار تازه از آب بیرون آمده باشد.
آرن گفت: «امشب یهذره سفت گرفتهن. از چی میترسن؟» سیندرلا نگاهش را به پنجره دوخت. بیرون، باغ مثل دریای تاریک و براق زیر مه خوابیده بود. «از من میترسن. از اینکه… هنوز باورشون نشده یه نفر مثل من اینجا نشسته.»
آرن شانه بالا انداخت. «یه نفر مثل تو؟» سیندرلا خندید، خندهای کوتاه و تلخ. «یه نفر که تا همین چند ماه پیش خاکستر از موهاش میتکوند.»
آرن دستش را محکمتر گرفت. «سیندی، اون قصهی قبل بود. این قصهی جدیده.»
#ادامه_دارد
#داستان_نویسی
#داستان
#داستان_کوتاه
#سیندرلا
#نامادری
#آناستازیا
#نصرستان
@Nasrestan
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ اردیبهشت
نصرستان
بخش دوم
#انبار_پشت_آشپزخانه
نوشته شده توسط:
#نصرالدین_بهاروند
سیندرلا میخواست چیزی بگوید که صدای قدمهایی تند از پشت سر آمد. دختر خدمتکارِ ککومکدار نفسنفسزنان رسید. چشمانش گشاد بود: «ملکه… ببخشید… ولی… کفش شیشهای رو…»
سیندرلا خشکش زد. «چی؟»
دختر گفت: «از اتاق صندوق… نیست. من دیدم صبح بود. ولی الان… خالیه.»
آرن اخم کرد. «کی کلید داشت؟» دختر با ترس گفت: «فقط مباشِر و… و ملکه.»
سیندرلا احساس کرد زمین کمی زیر پایش میلغزد. کفش شیشهای… آن یکی کفش که به عنوان یادگار در صندوق چوبی نگه داشته بودند. نه برای فخر فروختن؛ برای اینکه سیندرلا یادش نرود از کجا آمده و چه معجزهای زندگیش را عوض کرده.
آرن آهسته گفت: «آروم. شاید جابهجاش کردن.» سیندرلا با صدایی که خودش هم نمیشناخت، گفت: «نه... اون هیچوقت جابهجا نمیشه.»
وقتی به اتاق صندوق رسیدند، شمعها کوتاه و لرزان میسوختند. صندوقِ چوبی باز بود و جای کفش مثل حفرهای خالی توی دل سیندرلا دهن باز کرده بود.
آرن زیر لب غر زد: «این کار کیه؟» سیندرلا چشمش به ردّ باریک گرد و خاک روی کف سنگی افتاد؛ مثل خطی که کسی با عجله کشیده باشد. رد به سمت راهپلهی خدمتکارها میرفت، پلههایی باریک که به آشپزخانه و انبارها وصل میشد.
سیندرلا بیاختیار گفت: «میدونم کجا میرن.»
آرن گفت: «کجا؟» سیندرلا لبش را گزید. تصویر نامادری و دو خواهر ناتنیاش توی ذهنش برق زد؛ همان نگاهها، همان لبخندهای کشدار. آنها بعد از ازدواج، به اجبار از قصر دور نگه داشته شده بودند، اما دور همیشه معنی ناتوان نمیداد.
- انبارِ قدیمیِ پشت آشپزخونه.
سیندرلا شال روی شانهاش را جمع کرد: «اونجا یه درِ کوچیک داره به باغ.»
آرن خواست جلو بیافتد اما سیندرلا دستش را کشید: «نه... بذار من…» آرن نگاهش کرد: «تنهایی؟» سیندرلا با قاطعیت گفت: «این قصهی منه. بذار این بخشش رو خودم ببندم.»
#ادامه_دارد
#داستان_نویسی
#داستان
#داستان_کوتاه
#سیندرلا
#نامادری
#آناستازیا
#نصرستان
@Nasrestan
#انبار_پشت_آشپزخانه
نوشته شده توسط:
#نصرالدین_بهاروند
سیندرلا میخواست چیزی بگوید که صدای قدمهایی تند از پشت سر آمد. دختر خدمتکارِ ککومکدار نفسنفسزنان رسید. چشمانش گشاد بود: «ملکه… ببخشید… ولی… کفش شیشهای رو…»
سیندرلا خشکش زد. «چی؟»
دختر گفت: «از اتاق صندوق… نیست. من دیدم صبح بود. ولی الان… خالیه.»
آرن اخم کرد. «کی کلید داشت؟» دختر با ترس گفت: «فقط مباشِر و… و ملکه.»
سیندرلا احساس کرد زمین کمی زیر پایش میلغزد. کفش شیشهای… آن یکی کفش که به عنوان یادگار در صندوق چوبی نگه داشته بودند. نه برای فخر فروختن؛ برای اینکه سیندرلا یادش نرود از کجا آمده و چه معجزهای زندگیش را عوض کرده.
آرن آهسته گفت: «آروم. شاید جابهجاش کردن.» سیندرلا با صدایی که خودش هم نمیشناخت، گفت: «نه... اون هیچوقت جابهجا نمیشه.»
وقتی به اتاق صندوق رسیدند، شمعها کوتاه و لرزان میسوختند. صندوقِ چوبی باز بود و جای کفش مثل حفرهای خالی توی دل سیندرلا دهن باز کرده بود.
آرن زیر لب غر زد: «این کار کیه؟» سیندرلا چشمش به ردّ باریک گرد و خاک روی کف سنگی افتاد؛ مثل خطی که کسی با عجله کشیده باشد. رد به سمت راهپلهی خدمتکارها میرفت، پلههایی باریک که به آشپزخانه و انبارها وصل میشد.
سیندرلا بیاختیار گفت: «میدونم کجا میرن.»
آرن گفت: «کجا؟» سیندرلا لبش را گزید. تصویر نامادری و دو خواهر ناتنیاش توی ذهنش برق زد؛ همان نگاهها، همان لبخندهای کشدار. آنها بعد از ازدواج، به اجبار از قصر دور نگه داشته شده بودند، اما دور همیشه معنی ناتوان نمیداد.
- انبارِ قدیمیِ پشت آشپزخونه.
سیندرلا شال روی شانهاش را جمع کرد: «اونجا یه درِ کوچیک داره به باغ.»
آرن خواست جلو بیافتد اما سیندرلا دستش را کشید: «نه... بذار من…» آرن نگاهش کرد: «تنهایی؟» سیندرلا با قاطعیت گفت: «این قصهی منه. بذار این بخشش رو خودم ببندم.»
#ادامه_دارد
#داستان_نویسی
#داستان
#داستان_کوتاه
#سیندرلا
#نامادری
#آناستازیا
#نصرستان
@Nasrestan
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ اردیبهشت
نصرستان
بخش سوم
#انبار_پشت_آشپزخانه
نوشته شده توسط:
#نصرالدین_بهاروند
آنها از راهروهای باریک گذشتند. بوی نان تازه و پیازِ سرخشده از آشپزخانه میآمد اما زیرش یک بوی سرد و نمزده هم بود. صدای زمزمهی کارکنان وقتی آنها را دیدند، قطع شد.
درِ انبار قدیمی نیمهباز بود. از شکافش نور چراغی لرزان بیرون میزد.
آرن آرام گفت: «حواست هست؟» سیندرلا آهسته جواب داد: «آره.»
او در را هل داد.
داخل انبار، کیسههای آرد و جعبههای چوبی روی هم تلنبار شده بود. میان سایهها، سه نفر ایستاده بودند؛ مثل سه لکهی تاریک در نور چراغ.
نامادریاش، بانو ترمِین، با همان قامت صاف و نگاه یخی. و دو خواهرش آناستازیا و دریزلا که این بار لباسهای سادهتر پوشیده بودند اما غرورشان همان بود. در دست آناستازیا کفش شیشهای برق میزد.
سیندرلا گفت: «خب، بازی جدیدتونه؟» نامادری با خونسردی گفت: «بازی؟ عزیزم، ما فقط چیزی رو که حقمون بوده پس گرفتیم.»
آرن قدمی جلو رفت: «دزدی از قصر، حقه؟» نامادری لبخند زد: «شاهزادهی جوان، لطفاً وارد بحثهای خانوادگی نشو.»
سیندرلا چشمش را از کفش برنداشت: «اون کفش، یادگار منه. چرا میخواینش؟» دریزلا پوزخند زد: «چون تو با یه کفش رسیدی به تاج. ما هم شاید… با یه کفش بتونیم به چیز دیگهای برسیم.» آناستازیا که همیشه کمی کمجرأتتر بود زیر لب گفت: «فقط میخوایم یه راه… یه شانس…»
سیندرلا برای لحظهای دلش لرزید. او هم زمانی فقط یک شانس میخواست اما چیزی در این صحنه غلط بود؛ نه خواهش، نه امید؛ بیشتر شبیه کینهای بود که لباس آرزو پوشیده بود.
او جلو رفت، آرام و محکم: «شانس رو نمیشه با دزدی خرید.» نامادری تند گفت: «تو به ما درس اخلاق میدی؟ تو که با جادو و حقه…» آرن خواست چیزی بگوید، اما سیندرلا با نگاه جلویش را گرفت.
سیندرلا نفس عمیقی کشید: «آره. با جادو شروع شد ولی ادامهاش با من بود. من هر روز باید ثابت کنم که اینجا فقط به خاطر یه لباس درخشان نیستم. و میدونی سختترین بخشش چیه؟» نامادری سکوت کرد. سیندرلا ادامه داد: «اینکه هر بار صدای شما رو توی سرم میشنوم که میگه تو کافی نیستی.»
چشمهای آناستازیا لرزید. انگار چیزی از پشت آن همه حسادت، ترک برداشت.
سیندرلا آرامتر ادامه داد: «من ازتون انتقام نمیخوام. خستهام از جنگ. کفش رو بده. بعدش… میتونیم تمومش کنیم.»
نامادری خندید: «تمومش کنیم؟ تو فکر میکنی با چند کلمه میتونی…» اما همان لحظه، آناستازیا دستش را پایین آورد. کفش شیشهای را نگاه کرد؛ انگار تازه فهمیده باشد چقدر سرد و سنگین است.
آناستازیا با صدایی شکسته گفت: «مادر… بسه. این دیگه… زشته.» دریزلا تند برگشت: «چی میگی؟!» آناستازیا گفت: «ما هیچوقت شانس نداشتیم چون همیشه دنبال این بودیم که تو رو هل بدیم پایین. حالا که بالا رفتی… باز هم داریم همون کارو میکنیم. خب که چی؟»
#ادامه_دارد
#داستان_نویسی
#داستان
#داستان_کوتاه
#سیندرلا
#نامادری
#آناستازیا
#نصرستان
@Nasrestan
#انبار_پشت_آشپزخانه
نوشته شده توسط:
#نصرالدین_بهاروند
آنها از راهروهای باریک گذشتند. بوی نان تازه و پیازِ سرخشده از آشپزخانه میآمد اما زیرش یک بوی سرد و نمزده هم بود. صدای زمزمهی کارکنان وقتی آنها را دیدند، قطع شد.
درِ انبار قدیمی نیمهباز بود. از شکافش نور چراغی لرزان بیرون میزد.
آرن آرام گفت: «حواست هست؟» سیندرلا آهسته جواب داد: «آره.»
او در را هل داد.
داخل انبار، کیسههای آرد و جعبههای چوبی روی هم تلنبار شده بود. میان سایهها، سه نفر ایستاده بودند؛ مثل سه لکهی تاریک در نور چراغ.
نامادریاش، بانو ترمِین، با همان قامت صاف و نگاه یخی. و دو خواهرش آناستازیا و دریزلا که این بار لباسهای سادهتر پوشیده بودند اما غرورشان همان بود. در دست آناستازیا کفش شیشهای برق میزد.
سیندرلا گفت: «خب، بازی جدیدتونه؟» نامادری با خونسردی گفت: «بازی؟ عزیزم، ما فقط چیزی رو که حقمون بوده پس گرفتیم.»
آرن قدمی جلو رفت: «دزدی از قصر، حقه؟» نامادری لبخند زد: «شاهزادهی جوان، لطفاً وارد بحثهای خانوادگی نشو.»
سیندرلا چشمش را از کفش برنداشت: «اون کفش، یادگار منه. چرا میخواینش؟» دریزلا پوزخند زد: «چون تو با یه کفش رسیدی به تاج. ما هم شاید… با یه کفش بتونیم به چیز دیگهای برسیم.» آناستازیا که همیشه کمی کمجرأتتر بود زیر لب گفت: «فقط میخوایم یه راه… یه شانس…»
سیندرلا برای لحظهای دلش لرزید. او هم زمانی فقط یک شانس میخواست اما چیزی در این صحنه غلط بود؛ نه خواهش، نه امید؛ بیشتر شبیه کینهای بود که لباس آرزو پوشیده بود.
او جلو رفت، آرام و محکم: «شانس رو نمیشه با دزدی خرید.» نامادری تند گفت: «تو به ما درس اخلاق میدی؟ تو که با جادو و حقه…» آرن خواست چیزی بگوید، اما سیندرلا با نگاه جلویش را گرفت.
سیندرلا نفس عمیقی کشید: «آره. با جادو شروع شد ولی ادامهاش با من بود. من هر روز باید ثابت کنم که اینجا فقط به خاطر یه لباس درخشان نیستم. و میدونی سختترین بخشش چیه؟» نامادری سکوت کرد. سیندرلا ادامه داد: «اینکه هر بار صدای شما رو توی سرم میشنوم که میگه تو کافی نیستی.»
چشمهای آناستازیا لرزید. انگار چیزی از پشت آن همه حسادت، ترک برداشت.
سیندرلا آرامتر ادامه داد: «من ازتون انتقام نمیخوام. خستهام از جنگ. کفش رو بده. بعدش… میتونیم تمومش کنیم.»
نامادری خندید: «تمومش کنیم؟ تو فکر میکنی با چند کلمه میتونی…» اما همان لحظه، آناستازیا دستش را پایین آورد. کفش شیشهای را نگاه کرد؛ انگار تازه فهمیده باشد چقدر سرد و سنگین است.
آناستازیا با صدایی شکسته گفت: «مادر… بسه. این دیگه… زشته.» دریزلا تند برگشت: «چی میگی؟!» آناستازیا گفت: «ما هیچوقت شانس نداشتیم چون همیشه دنبال این بودیم که تو رو هل بدیم پایین. حالا که بالا رفتی… باز هم داریم همون کارو میکنیم. خب که چی؟»
#ادامه_دارد
#داستان_نویسی
#داستان
#داستان_کوتاه
#سیندرلا
#نامادری
#آناستازیا
#نصرستان
@Nasrestan
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۵ اردیبهشت
نصرستان
بخش چهارم
#انبار_پشت_آشپزخانه
نوشته شده توسط:
#نصرالدین_بهاروند
سیندرلا یک قدم جلوتر رفت. دستش را دراز کرد، نه مثل فرمان، مثل دعوت.
آناستازیا مکث کرد. بعد کفش را گذاشت توی دست سیندرلا. شیشه زیر نور چراغ برق زد اما اینبار، برقاش مثل تیغ نبود؛ مثل قطرهی نور بود.
نامادری رنگش پرید اما چیزی نگفت. شاید فهمید که شکست فقط وقتی دردناک است که کسی هنوز برای جنگیدن مانده باشد.
آرن با صدایی خشک گفت: «نگهبانها...» سیندرلا سریع گفت: «نه.»
آرن نگاهش کرد. «چی؟» سیندرلا گفت: «قول دادم تمومش کنیم. زندان… فقط قصه رو تلخ میکنه.» بعد رو به نامادری کرد: «فردا صبح قصر رو ترک میکنید. با پول کافی برای شروع دوباره. نه اینجا، نه نزدیک پایتخت... دور. تا همهمون نفس بکشیم.»
نامادری لبخند سردی زد: «تو زیادی مهربونی، دختر.» سیندرلا با آرامش گفت: «نه. من دارم از خودم محافظت میکنم.»
نامادری لحظهای مکث کرد. بعد بیکلام برگشت و رفت. دریزلا با عصبانیت دنبال او دوید. آناستازیا آخرین نفر بود. کنار در ایستاد و آهسته گفت: «سیندرلا… من…» سیندرلا گفت: «لازم نیست. فقط… از این به بعد، اگر یه شانس خواستی، خودت بسازش.»
آناستازیا سرش را پایین انداخت و رفت.
وقتی در بسته شد، سکوت مثل پتوی نرم روی انبار افتاد. سیندرلا کفش را در دستش چرخاند. شیشه خنک بود اما دیگر آن سرمای قدیمی را نداشت.
آرن نزدیک آمد: «مطمئنی کار درستی کردی؟» سیندرلا لبخند زد؛ این بار واقعی. «برای اولین بار… آره. چون قصهم رو با نفرت نمیبندم.»
آنها از انبار بیرون رفتند. باغ زیر مه هنوز همان بود اما حالا نور ماه روی گلهای سفید نشسته بود و بوی خاک مرطوب مثل وعدهای تازه به مشام میرسید.
در راه برگشت، آرن گفت: «پس زندگی بعد از عروسی اینه؟ دزد و انبار و…» سیندرلا خندید: «نه. زندگی بعد از عروسی اینه که هر روز انتخاب کنی کی هستی، حتی وقتی بقیه میخوان همون دخترِ خاکسترنشین بمونی.»
آرن دستش را بوسید: «انتخابت چیه، ملکهی من؟» سیندرلا کفش شیشهای را محکمتر گرفت: «اینکه خوشبختیام رو قفل نکنم توی یه صندوق. ازش استفاده کنم. برای خودم… و برای آدمهای دیگهای که هنوز منتظر یه نیمهشبِ جادوییان.»
وقتی به تالار برگشتند، موسیقی دوباره بلند شده بود. شمعها روشنتر میسوختند. نگاهها هنوز بود اما این بار سیندرلا از میانشان رد شد، نه مثل دختری که اتفاقی به اینجا رسیده، مثل زنی که جای خودش را پیدا کرده.
او لبخند زد و این بار تالار هم کمکم لبخند زد.
#پایان
#داستان_نویسی
#داستان
#داستان_کوتاه
#سیندرلا
#نامادری
#آناستازیا
#نصرستان
@Nasrestan
#انبار_پشت_آشپزخانه
نوشته شده توسط:
#نصرالدین_بهاروند
سیندرلا یک قدم جلوتر رفت. دستش را دراز کرد، نه مثل فرمان، مثل دعوت.
آناستازیا مکث کرد. بعد کفش را گذاشت توی دست سیندرلا. شیشه زیر نور چراغ برق زد اما اینبار، برقاش مثل تیغ نبود؛ مثل قطرهی نور بود.
نامادری رنگش پرید اما چیزی نگفت. شاید فهمید که شکست فقط وقتی دردناک است که کسی هنوز برای جنگیدن مانده باشد.
آرن با صدایی خشک گفت: «نگهبانها...» سیندرلا سریع گفت: «نه.»
آرن نگاهش کرد. «چی؟» سیندرلا گفت: «قول دادم تمومش کنیم. زندان… فقط قصه رو تلخ میکنه.» بعد رو به نامادری کرد: «فردا صبح قصر رو ترک میکنید. با پول کافی برای شروع دوباره. نه اینجا، نه نزدیک پایتخت... دور. تا همهمون نفس بکشیم.»
نامادری لبخند سردی زد: «تو زیادی مهربونی، دختر.» سیندرلا با آرامش گفت: «نه. من دارم از خودم محافظت میکنم.»
نامادری لحظهای مکث کرد. بعد بیکلام برگشت و رفت. دریزلا با عصبانیت دنبال او دوید. آناستازیا آخرین نفر بود. کنار در ایستاد و آهسته گفت: «سیندرلا… من…» سیندرلا گفت: «لازم نیست. فقط… از این به بعد، اگر یه شانس خواستی، خودت بسازش.»
آناستازیا سرش را پایین انداخت و رفت.
وقتی در بسته شد، سکوت مثل پتوی نرم روی انبار افتاد. سیندرلا کفش را در دستش چرخاند. شیشه خنک بود اما دیگر آن سرمای قدیمی را نداشت.
آرن نزدیک آمد: «مطمئنی کار درستی کردی؟» سیندرلا لبخند زد؛ این بار واقعی. «برای اولین بار… آره. چون قصهم رو با نفرت نمیبندم.»
آنها از انبار بیرون رفتند. باغ زیر مه هنوز همان بود اما حالا نور ماه روی گلهای سفید نشسته بود و بوی خاک مرطوب مثل وعدهای تازه به مشام میرسید.
در راه برگشت، آرن گفت: «پس زندگی بعد از عروسی اینه؟ دزد و انبار و…» سیندرلا خندید: «نه. زندگی بعد از عروسی اینه که هر روز انتخاب کنی کی هستی، حتی وقتی بقیه میخوان همون دخترِ خاکسترنشین بمونی.»
آرن دستش را بوسید: «انتخابت چیه، ملکهی من؟» سیندرلا کفش شیشهای را محکمتر گرفت: «اینکه خوشبختیام رو قفل نکنم توی یه صندوق. ازش استفاده کنم. برای خودم… و برای آدمهای دیگهای که هنوز منتظر یه نیمهشبِ جادوییان.»
وقتی به تالار برگشتند، موسیقی دوباره بلند شده بود. شمعها روشنتر میسوختند. نگاهها هنوز بود اما این بار سیندرلا از میانشان رد شد، نه مثل دختری که اتفاقی به اینجا رسیده، مثل زنی که جای خودش را پیدا کرده.
او لبخند زد و این بار تالار هم کمکم لبخند زد.
#پایان
#داستان_نویسی
#داستان
#داستان_کوتاه
#سیندرلا
#نامادری
#آناستازیا
#نصرستان
@Nasrestan
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۹ اردیبهشت
نصرستان
او که امید به پیروزی در جنگ ندارد، آشکارا در حال شکست است!
تاریخ خورشیدی
۱۴۰۵/۰۲/۰۹
چهارشنبه - ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
تاریخ میلادی
۲۰۲۶/۰۴/۲۹
Wednesday - April 29, 2026
تاریخ قمری
١٤٤٧/١١/١١
الأربعاء - ١١ ذوالقعده ١٤٤٧
راه ارتباطی با مدیر کانال:
phone️ @Na3Din711
#نصرستان
@Nasrestan
تاریخ خورشیدی
۱۴۰۵/۰۲/۰۹
چهارشنبه - ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
تاریخ میلادی
۲۰۲۶/۰۴/۲۹
Wednesday - April 29, 2026
تاریخ قمری
١٤٤٧/١١/١١
الأربعاء - ١١ ذوالقعده ١٤٤٧
راه ارتباطی با مدیر کانال:
phone️ @Na3Din711
#نصرستان
@Nasrestan
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ اردیبهشت
نصرستان
خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید.
پس چه چیز باعث شد که من بیاندیشم میتوانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم؟
تاریخ خورشیدی
۱۴۰۵/۰۲/۱۴
دوشنبه - ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
تاریخ میلادی
۲۰۲۶/۰۵/۰۴
Wednesday - May 04, 2026
تاریخ قمری
١٤٤٧/١١/١۶
الأربعاء - ۱۶ ذوالقعده ١٤٤٧
راه ارتباطی با مدیر کانال:
phone️ @Na3Din711
#نصرستان
@Nasrestan
پس چه چیز باعث شد که من بیاندیشم میتوانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم؟
تاریخ خورشیدی
۱۴۰۵/۰۲/۱۴
دوشنبه - ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
تاریخ میلادی
۲۰۲۶/۰۵/۰۴
Wednesday - May 04, 2026
تاریخ قمری
١٤٤٧/١١/١۶
الأربعاء - ۱۶ ذوالقعده ١٤٤٧
راه ارتباطی با مدیر کانال:
phone️ @Na3Din711
#نصرستان
@Nasrestan
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ اردیبهشت
نصرستان
بخش اول
#چکاد_خون_و_آویشن
نوشته شده توسط:
#نصرالدین_بهاروند
بالای کوه، هوایی بود که هر نفس را مثل تیغه، میبرید و سرد میکرد. قبیلهی ما در شکاف سنگها جا داشت؛ خانهها از دلِ کوه کنده شده بودند و دیوارها آنقدر ضخیم بودند که باد، فقط میتوانست سر و صورتشان را بخراشد.
صبحها گوسفندها را میبردیم پایین، جایی که زمین نرمتر بود. شبها برمیگشتیم به دالانهای تنگ و مشعلهایی که دودشان در گلو مینشست. دخترها قالی میبافتند؛ نخها را میکشیدند و انگشتهایشان با رنگ سرخ و لاجوردی خش میگرفت. من هم باید همان میشدم اما دستهایم، گاهی به جای نخ، گوشههای کاغذهای پدر را پیدا میکرد.
پدرم، مردِ تبر نبود. دفترچههایی داشت با لبههای کجومعوج. وقتی بازشان میکرد، بوی جوهر و خش کاغذ بلند میشد؛ بویی که با بوی دود و پشم قاطی نمیشد، انگار از یک جای دیگر آمده باشد. او از شهرهایی میگفت که خانهها سقفشان تا ابر بالا میرود و آسمان را کسی با کوه تکهتکه نمیکند.
آن روز که امیر آمد، کوهستان فقط ساکت نبود؛ سکوتِ دیگری هم داشت، سکوتِ قبل از خطر. ایلبگها در دشتها میتاختند، با نگاههای خشن. امیر نه مثل آنها بود، نه حرفهایش.
وقتی میگفت، انگار به جای زمین، به چیزی دورتر اشاره میکرد: ستارهها، دشتها و عطری که باد از سرِ دیگر دنیا با خودش میآورد.
#ادامه_دارد...
#چکاد
#آویشن
#داستان
#داستان_نویسی
#داستان_کوتاه
#خون_بس
#دعوا
#درگیری
#نصرستان
@Nasrestan
#چکاد_خون_و_آویشن
نوشته شده توسط:
#نصرالدین_بهاروند
بالای کوه، هوایی بود که هر نفس را مثل تیغه، میبرید و سرد میکرد. قبیلهی ما در شکاف سنگها جا داشت؛ خانهها از دلِ کوه کنده شده بودند و دیوارها آنقدر ضخیم بودند که باد، فقط میتوانست سر و صورتشان را بخراشد.
صبحها گوسفندها را میبردیم پایین، جایی که زمین نرمتر بود. شبها برمیگشتیم به دالانهای تنگ و مشعلهایی که دودشان در گلو مینشست. دخترها قالی میبافتند؛ نخها را میکشیدند و انگشتهایشان با رنگ سرخ و لاجوردی خش میگرفت. من هم باید همان میشدم اما دستهایم، گاهی به جای نخ، گوشههای کاغذهای پدر را پیدا میکرد.
پدرم، مردِ تبر نبود. دفترچههایی داشت با لبههای کجومعوج. وقتی بازشان میکرد، بوی جوهر و خش کاغذ بلند میشد؛ بویی که با بوی دود و پشم قاطی نمیشد، انگار از یک جای دیگر آمده باشد. او از شهرهایی میگفت که خانهها سقفشان تا ابر بالا میرود و آسمان را کسی با کوه تکهتکه نمیکند.
آن روز که امیر آمد، کوهستان فقط ساکت نبود؛ سکوتِ دیگری هم داشت، سکوتِ قبل از خطر. ایلبگها در دشتها میتاختند، با نگاههای خشن. امیر نه مثل آنها بود، نه حرفهایش.
وقتی میگفت، انگار به جای زمین، به چیزی دورتر اشاره میکرد: ستارهها، دشتها و عطری که باد از سرِ دیگر دنیا با خودش میآورد.
#ادامه_دارد...
#چکاد
#آویشن
#داستان
#داستان_نویسی
#داستان_کوتاه
#خون_بس
#دعوا
#درگیری
#نصرستان
@Nasrestan
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ اردیبهشت
نصرستان
بخش دوم
#چکاد_خون_و_آویشن
نوشته شده توسط:
#نصرالدین_بهاروند
عصرها، چشمه بهانهی دیدار میشد. صدای آب روی سنگها میپیچید و هر جملهای را مثل پنهانکاری از هم جدا میکرد. امیر دربارهی زنجیرها حرف زد: نه زنجیرِ آهنیِ دستوپا، بلکه چیزی نامرئی که در رسمها ریشه میدواند. من گوش میدادم و در میانِ آن صداها، حس میکردم سنگینیِ کوه از روی سینهام برداشته میشود.
یک شب، زیر آسمانی که ستارهها آنقدر زیاد بودند که آدم فکر میکرد باید داد بزند، امیر ناگهان خیلی آهسته گفت:
«این کوه برای ما پناه است... یا دیوار؟»
بعد مکث کرد. نفسش تند نبود اما پشتِ چشمهایش چیزی میلرزید: «میخواهم از دیوار رد شوم، آوا. ولی میترسم... زخمها دنبالمان راه بیفتند.»
من همانجا فهمیدم امیر هم آدمِ تصمیمهای نصفه است. نه اینکه از عشق بیاید؛ از ترس میآید.
ماهها گذشت. کوهستان هنوز همان بود اما بین ما چیزی مثل ترکِ ریز روی سنگ افتاده بود. وقتی خبر رسید کیوان برادر کوچک امیر در درگیری مرزی جان داده، کسی اول باور نکرد. بعد که حقیقت رو شد، دیگر صداها عوض شدند؛ هر حرفی کوتاهتر شد و هر سکوت سنگینتر.
قاتل کیوان عمویشان بود.
پیش از اینکه من بتوانم گریه کنم، پدرم گفت: «خون، تنها خون را صدا میکند.»
وقتی نگاهم کرد، تهِ حرفش را هم دیدم: ولی شاید همین صدا، آدم را نابود کند.
امیر در آن شب، کنار چشمه حرف نزد. فقط ایستاد. نگاهش به من نرسید، اما لرزشِ دستش را دیدم؛ انگار میخواست چیزی بگوید و نمیتوانست، انگار کسی پشتِ دندههایش نشسته باشد و کلمات را از او پس بگیرد.
#ادامه_دارد...
#چکاد
#آویشن
#داستان
#داستان_نویسی
#داستان_کوتاه
#خون_بس
#دعوا
#درگیری
#نصرستان
@Nasrestan
#چکاد_خون_و_آویشن
نوشته شده توسط:
#نصرالدین_بهاروند
عصرها، چشمه بهانهی دیدار میشد. صدای آب روی سنگها میپیچید و هر جملهای را مثل پنهانکاری از هم جدا میکرد. امیر دربارهی زنجیرها حرف زد: نه زنجیرِ آهنیِ دستوپا، بلکه چیزی نامرئی که در رسمها ریشه میدواند. من گوش میدادم و در میانِ آن صداها، حس میکردم سنگینیِ کوه از روی سینهام برداشته میشود.
یک شب، زیر آسمانی که ستارهها آنقدر زیاد بودند که آدم فکر میکرد باید داد بزند، امیر ناگهان خیلی آهسته گفت:
«این کوه برای ما پناه است... یا دیوار؟»
بعد مکث کرد. نفسش تند نبود اما پشتِ چشمهایش چیزی میلرزید: «میخواهم از دیوار رد شوم، آوا. ولی میترسم... زخمها دنبالمان راه بیفتند.»
من همانجا فهمیدم امیر هم آدمِ تصمیمهای نصفه است. نه اینکه از عشق بیاید؛ از ترس میآید.
ماهها گذشت. کوهستان هنوز همان بود اما بین ما چیزی مثل ترکِ ریز روی سنگ افتاده بود. وقتی خبر رسید کیوان برادر کوچک امیر در درگیری مرزی جان داده، کسی اول باور نکرد. بعد که حقیقت رو شد، دیگر صداها عوض شدند؛ هر حرفی کوتاهتر شد و هر سکوت سنگینتر.
قاتل کیوان عمویشان بود.
پیش از اینکه من بتوانم گریه کنم، پدرم گفت: «خون، تنها خون را صدا میکند.»
وقتی نگاهم کرد، تهِ حرفش را هم دیدم: ولی شاید همین صدا، آدم را نابود کند.
امیر در آن شب، کنار چشمه حرف نزد. فقط ایستاد. نگاهش به من نرسید، اما لرزشِ دستش را دیدم؛ انگار میخواست چیزی بگوید و نمیتوانست، انگار کسی پشتِ دندههایش نشسته باشد و کلمات را از او پس بگیرد.
#ادامه_دارد...
#چکاد
#آویشن
#داستان
#داستان_نویسی
#داستان_کوتاه
#خون_بس
#دعوا
#درگیری
#نصرستان
@Nasrestan
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۴ اردیبهشت
نصرستان
بخش پایانی
#چکاد_خون_و_آویشن
نوشته شده توسط:
#نصرالدین_بهاروند
آن شب لباس سفید پوشیدم. پارچه روی پوست سرد بود. سفید مثل نماد نبود؛ سنگینیِ همان روزهای خاکستری بود که قرار است هیچوقت تمام نشوند. قدم که برداشتم، فهمیدم آن لباس به بدن میچسبد اما به دل نه.
آخرین بار کنار چشمه ایستادم. باران میکوبید، گلولای از لبهی راه بالا میآمد. مه همه چیز را قورت میداد؛ حتی صدای خودش را. سایهای جلو آمد، امیر بود.
بوی خاکِ خیس و عطرِ آشنای آویشن، با هم قاطی شد. او گفت: «هنوز دوستت دارم.»
اما همان لحظه فهمیدم دوست داشتن برای او یک جمله است، نه یک حرکت. بعد اضافه کرد: «اینها تقدیر است.»
من سرم را بالا آوردم. قطرهها روی مژههایم نشستند و چشمهایم را میسوزاند. گفتم: «تقدیر را تو انتخاب میکنی. با سکوتت.»
بعد رفتم بیاینکه برگردم. پشت سرم صدای باران بود، نه صدای آغوش.
سالها گذشت. شهرِ پایین پر از آدمهایی بود که با نفرت بزرگ نشده بودند. من خانهای ساختم که از نور میلرزید، نه از دود. هنوز گاهی باد، عطر آویشن را میآورد؛ اما این بار به جای اینکه قلبم را به گذشته بکشد، فقط یادم میداد: ریشهها اگر در سنگ هم باشند، روزی راهشان را پیدا میکنند.
آن عشق شاید شکوفه نداد اما ریشه زد.
من، میانِ چکاد و آویشن، یاد گرفتم از زخم فقط یک چیز میشود ساخت: راهِ دور شدن از تکرار.
#پایان
#چکاد
#آویشن
#داستان
#داستان_نویسی
#داستان_کوتاه
#خون_بس
#دعوا
#درگیری
#نصرستان
@Nasrestan
#چکاد_خون_و_آویشن
نوشته شده توسط:
#نصرالدین_بهاروند
آن شب لباس سفید پوشیدم. پارچه روی پوست سرد بود. سفید مثل نماد نبود؛ سنگینیِ همان روزهای خاکستری بود که قرار است هیچوقت تمام نشوند. قدم که برداشتم، فهمیدم آن لباس به بدن میچسبد اما به دل نه.
آخرین بار کنار چشمه ایستادم. باران میکوبید، گلولای از لبهی راه بالا میآمد. مه همه چیز را قورت میداد؛ حتی صدای خودش را. سایهای جلو آمد، امیر بود.
بوی خاکِ خیس و عطرِ آشنای آویشن، با هم قاطی شد. او گفت: «هنوز دوستت دارم.»
اما همان لحظه فهمیدم دوست داشتن برای او یک جمله است، نه یک حرکت. بعد اضافه کرد: «اینها تقدیر است.»
من سرم را بالا آوردم. قطرهها روی مژههایم نشستند و چشمهایم را میسوزاند. گفتم: «تقدیر را تو انتخاب میکنی. با سکوتت.»
بعد رفتم بیاینکه برگردم. پشت سرم صدای باران بود، نه صدای آغوش.
سالها گذشت. شهرِ پایین پر از آدمهایی بود که با نفرت بزرگ نشده بودند. من خانهای ساختم که از نور میلرزید، نه از دود. هنوز گاهی باد، عطر آویشن را میآورد؛ اما این بار به جای اینکه قلبم را به گذشته بکشد، فقط یادم میداد: ریشهها اگر در سنگ هم باشند، روزی راهشان را پیدا میکنند.
آن عشق شاید شکوفه نداد اما ریشه زد.
من، میانِ چکاد و آویشن، یاد گرفتم از زخم فقط یک چیز میشود ساخت: راهِ دور شدن از تکرار.
#پایان
#چکاد
#آویشن
#داستان
#داستان_نویسی
#داستان_کوتاه
#خون_بس
#دعوا
#درگیری
#نصرستان
@Nasrestan
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ اردیبهشت
نصرستان
بخش اول
#حالت_پرواز
نوشته شده توسط:
#نصرالدین_بهاروند
براساس طرحی از:
#حسین_بهاروند
صبح هنوز آنقدر بیدار نشده بود که بشود بهش اعتماد کرد.
خروسها هم مثل بعضی مدیرها، اول صبح فقط سروصدا داشتند، کار نه.
عمو شیرمراد از ته کوچه پیدایش شد، پشت سرش چند تا پسرعمو، با قیافههایی که انگار از شب قبل آمده بودند برای اجرای یک نمایش روستاییِ کمبودجه.
گله باید میرفت صحرا؛ همانجا که مه، مثل یک شال اضافه روی زمین افتاده بود و کسی هم زحمت جمعکردنش را نکشیده بود.
حسین زیر لحاف چنان فرو رفته بود که اگر خانه آتش میگرفت، احتمالاً اول میگفت:
«صبر کنید، خوابم را جمع کنم بعد.»
در حیاط، حمید روی چارپایه نشسته بود و با گوشیاش کلنجار میرفت.
یکبار حالت پرواز، یکبار خاموش، یکبار روشن.
انگار گوشی را برای فرار آماده میکرد، خودش هنوز داخلش جا خوش کرده بود.
پیرمردهای روستا هم یکییکی میآمدند جلوی آرایشگاه.
هر کدام یک گوشی دکمهای توی دستشان بود؛ وسیلهای که بیشتر از اینکه برای ارتباط باشد، برای این بود که مردم خیال کنند هنوز با تکنولوژی قهر نکردهاند.
نه اینترنت داشت، نه عکس، نه فیلم، نه هیچچیز. فقط زنگ میخورد و آدم را از مرگِ تدریجیِ حوصله باخبر میکرد.
حمید غر زد:
«باز هم هیچی… این گوشیها از سنگ هم بیخاصیتترن.»
عمو شیرمراد که کلاهش را کمی جلوتر کشیده بود، گفت:
«تو چرا اینقدر بدبین شدی؟ دنیا همونقدر که تو فکر میکنی لجباز نیست. یهکم هم خودت کوتاه بیا.»
حمید خندید؛ خندهای که بیشتر شبیه عطسهٔ اعصابخردکن بود:
«عمو، دنیا اگه قرار بود کوتاه بیاد، تا حالا زیر بار ما له شده بود.»
پیرمرد سبیلکلفت گوشیاش را بالا گرفت و گفت:
«پسرجان، ما با همین گوشیِ بیاینترنت هم زندهایم. تو چرا فکر میکنی هر چی کار نمیکنه باید تقصیر آنتن باشه؟»
عمو شیرمراد گفت:
«آنتن بهانهست. بعضیا دلشون آنتن نمیده.»
حمید زیر لب گفت:
«دل هم اگر مثل این گوشیها بود، یه ریاستارت میخواست.»
#ادامه_دارد...
#داستان
#داستان_نویسی
#نویسنده
#داستان_کوتاه
#گاو
#روستا
#زندگی_روستایی
#نصرستان
@Nasrestan
#حالت_پرواز
نوشته شده توسط:
#نصرالدین_بهاروند
براساس طرحی از:
#حسین_بهاروند
صبح هنوز آنقدر بیدار نشده بود که بشود بهش اعتماد کرد.
خروسها هم مثل بعضی مدیرها، اول صبح فقط سروصدا داشتند، کار نه.
عمو شیرمراد از ته کوچه پیدایش شد، پشت سرش چند تا پسرعمو، با قیافههایی که انگار از شب قبل آمده بودند برای اجرای یک نمایش روستاییِ کمبودجه.
گله باید میرفت صحرا؛ همانجا که مه، مثل یک شال اضافه روی زمین افتاده بود و کسی هم زحمت جمعکردنش را نکشیده بود.
حسین زیر لحاف چنان فرو رفته بود که اگر خانه آتش میگرفت، احتمالاً اول میگفت:
«صبر کنید، خوابم را جمع کنم بعد.»
در حیاط، حمید روی چارپایه نشسته بود و با گوشیاش کلنجار میرفت.
یکبار حالت پرواز، یکبار خاموش، یکبار روشن.
انگار گوشی را برای فرار آماده میکرد، خودش هنوز داخلش جا خوش کرده بود.
پیرمردهای روستا هم یکییکی میآمدند جلوی آرایشگاه.
هر کدام یک گوشی دکمهای توی دستشان بود؛ وسیلهای که بیشتر از اینکه برای ارتباط باشد، برای این بود که مردم خیال کنند هنوز با تکنولوژی قهر نکردهاند.
نه اینترنت داشت، نه عکس، نه فیلم، نه هیچچیز. فقط زنگ میخورد و آدم را از مرگِ تدریجیِ حوصله باخبر میکرد.
حمید غر زد:
«باز هم هیچی… این گوشیها از سنگ هم بیخاصیتترن.»
عمو شیرمراد که کلاهش را کمی جلوتر کشیده بود، گفت:
«تو چرا اینقدر بدبین شدی؟ دنیا همونقدر که تو فکر میکنی لجباز نیست. یهکم هم خودت کوتاه بیا.»
حمید خندید؛ خندهای که بیشتر شبیه عطسهٔ اعصابخردکن بود:
«عمو، دنیا اگه قرار بود کوتاه بیاد، تا حالا زیر بار ما له شده بود.»
پیرمرد سبیلکلفت گوشیاش را بالا گرفت و گفت:
«پسرجان، ما با همین گوشیِ بیاینترنت هم زندهایم. تو چرا فکر میکنی هر چی کار نمیکنه باید تقصیر آنتن باشه؟»
عمو شیرمراد گفت:
«آنتن بهانهست. بعضیا دلشون آنتن نمیده.»
حمید زیر لب گفت:
«دل هم اگر مثل این گوشیها بود، یه ریاستارت میخواست.»
#ادامه_دارد...
#داستان
#داستان_نویسی
#نویسنده
#داستان_کوتاه
#گاو
#روستا
#زندگی_روستایی
#نصرستان
@Nasrestan
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA۱۶ اردیبهشت
نصرستان
بخش پایانی
#حالت_پرواز
نوشته شده توسط:
#نصرالدین_بهاروند
براساس طرحی از:
#حسین_بهاروند
همان لحظه از دور صدای زنگی آمد.
اما نه از گوشی.
از گله.
یکی از گاوها جا مانده بود و با قیافهای شبیه کارمندِ در آستانهٔ استعفا، وسط راه ایستاده بود.
نه میآمد، نه میرفت.
فقط نگاه میکرد؛ دقیقاً مثل کسی که تصمیم گرفته امروز هیچ تصمیمی نگیرد.
عمو شیرمراد زد روی زانویش و گفت:
«ای داد بیداد… گاوِ کاظی گیر کرده. یکی بره ببینه این بدبخت از چی زده بیرون که راهش رو یادش رفته.»
حمید با همان بیحوصلگیِ همیشهاش بلند شد.
انگار بدنش هنوز خواب بود و روحش هم مرخصی گرفته بود.
حسین هم پشت سرشان راه افتاد؛ چون در روستا اگر نروی، بعداً همه میگویند: «دیدی؟ از اول هم معلوم بود آدم حسابی نیست.»
وقتی رسیدند، گاو وسط راه ایستاده بود و پایش را هی از این طرف به آن طرف میکشید.
مثل کسی که مهمان آمده، ولی نمیداند باید چای بدهد یا عذرخواهی کند.
حسین خم شد و نگاه کرد.
بعد خیلی جدی گفت:
«طناب دور پاش گیر کرده.»
حمید اخم کرد:
«کی اینو بسته اینجا؟»
عمو شیرمراد از دور جواب داد:
«احتمالاً همون نابغهای که فکر کرده “فعلاً ولش کن، خودش درست میشه.”»
پیرمرد سبیلدار هم خندید و گفت:
«همین جمله، نصف خرابیهای دنیا رو ساخته!»
حمید با دو انگشت، گوشی را از جیبش بیرون آورد، نگاهی بهش کرد، بعد مثل چیزی که جرم کرده باشد گذاشتش توی خاک.
گفت:
«فعلاً تو هم برو تو حالت پرواز. حداقل یکی از ماها منظم باشه.»
حسین گفت:
«آدم هم بعضی وقتا همینطور میمونه. یه طناب کوچیک، کل راهشو میبنده.»
حمید با تمسخر گفت:
«بعضی طنابها از خود آدم هم سمجترن.»
عمو شیرمراد که انگار از این وضعیت لذت میبرد، گفت:
«من از قدیم میگم: آدم یا باید طناب باز کنه، یا منتظر بمونه زندگی خودش خفهش کنه!»
پیرمرد سبیلدار زد زیر خنده:
«یا دستکم حالت پروازش رو درست تنظیم کنه!»
حمید طناب را باز کرد.
گاو یک تکان خورد، نفس عمیقی کشید، بعد با آرامشِ کسی که تازه از جلسهٔ بیخود نجات پیدا کرده، راه افتاد و رفت.
حمید همانجا نشست روی خاک.
گفت:
«عجب… دو متر طناب، اینهمه ادا داشت؟»
عمو شیرمراد گفت:
«مشکل از طناب نبود پسرم. بعضی وقتا زندگی هم همینقدر مسخرهست. یک چیز کوچیک، کل روز آدم رو میذاره رو هوا.»
پیرمرد سبیلدار خندید:
«رو هوا؟ نه بابا، رو حالت پرواز!»
همه زدند زیر خنده.
حمید گوشی را برداشت، خاکش را تکاند، و گفت:
«فهمیدم. بعضی وقتا آدم فکر میکنه بیحوصلهست، ولی درواقع فقط یه چیزی گیر کرده به پای زندگیش.»
عمو شیرمراد گفت:
«آفرین. حالا که اینو فهمیدی، اول از همه بده این گوشی را از حالت پرواز دربیار. شاید خودت هم به آنتن وصل شدی!»
حمید خندید و گفت:
«نه عمو… امروز فهمیدم بعضی چیزها اصلاً آنتن نمیخوان. فقط یکی باید حواسش جمع باشد که زندگی مثل گاوِ لجباز وسط راه نایستد.»
حسین از دور گفت:
«پس صبح یعنی این؟»
حمید جواب داد:
«نه. صبح یعنی تا قبل از اینکه مغزت کامل روشن بشه، یه چیز کوچیک میتونه همهچیز رو عوض کنه.»
عمو شیرمراد هم کلاهش را جابهجا کرد و گفت:
«و گاهی هم فقط کافیست یکی بلد باشد طناب را از پای گاو باز کند، نه از پای خودش!»
#پایان
#داستان
#داستان_نویسی
#نویسنده
#داستان_کوتاه
#گاو
#روستا
#زندگی_روستایی
#نصرستان
@Nasrestan
#حالت_پرواز
نوشته شده توسط:
#نصرالدین_بهاروند
براساس طرحی از:
#حسین_بهاروند
همان لحظه از دور صدای زنگی آمد.
اما نه از گوشی.
از گله.
یکی از گاوها جا مانده بود و با قیافهای شبیه کارمندِ در آستانهٔ استعفا، وسط راه ایستاده بود.
نه میآمد، نه میرفت.
فقط نگاه میکرد؛ دقیقاً مثل کسی که تصمیم گرفته امروز هیچ تصمیمی نگیرد.
عمو شیرمراد زد روی زانویش و گفت:
«ای داد بیداد… گاوِ کاظی گیر کرده. یکی بره ببینه این بدبخت از چی زده بیرون که راهش رو یادش رفته.»
حمید با همان بیحوصلگیِ همیشهاش بلند شد.
انگار بدنش هنوز خواب بود و روحش هم مرخصی گرفته بود.
حسین هم پشت سرشان راه افتاد؛ چون در روستا اگر نروی، بعداً همه میگویند: «دیدی؟ از اول هم معلوم بود آدم حسابی نیست.»
وقتی رسیدند، گاو وسط راه ایستاده بود و پایش را هی از این طرف به آن طرف میکشید.
مثل کسی که مهمان آمده، ولی نمیداند باید چای بدهد یا عذرخواهی کند.
حسین خم شد و نگاه کرد.
بعد خیلی جدی گفت:
«طناب دور پاش گیر کرده.»
حمید اخم کرد:
«کی اینو بسته اینجا؟»
عمو شیرمراد از دور جواب داد:
«احتمالاً همون نابغهای که فکر کرده “فعلاً ولش کن، خودش درست میشه.”»
پیرمرد سبیلدار هم خندید و گفت:
«همین جمله، نصف خرابیهای دنیا رو ساخته!»
حمید با دو انگشت، گوشی را از جیبش بیرون آورد، نگاهی بهش کرد، بعد مثل چیزی که جرم کرده باشد گذاشتش توی خاک.
گفت:
«فعلاً تو هم برو تو حالت پرواز. حداقل یکی از ماها منظم باشه.»
حسین گفت:
«آدم هم بعضی وقتا همینطور میمونه. یه طناب کوچیک، کل راهشو میبنده.»
حمید با تمسخر گفت:
«بعضی طنابها از خود آدم هم سمجترن.»
عمو شیرمراد که انگار از این وضعیت لذت میبرد، گفت:
«من از قدیم میگم: آدم یا باید طناب باز کنه، یا منتظر بمونه زندگی خودش خفهش کنه!»
پیرمرد سبیلدار زد زیر خنده:
«یا دستکم حالت پروازش رو درست تنظیم کنه!»
حمید طناب را باز کرد.
گاو یک تکان خورد، نفس عمیقی کشید، بعد با آرامشِ کسی که تازه از جلسهٔ بیخود نجات پیدا کرده، راه افتاد و رفت.
حمید همانجا نشست روی خاک.
گفت:
«عجب… دو متر طناب، اینهمه ادا داشت؟»
عمو شیرمراد گفت:
«مشکل از طناب نبود پسرم. بعضی وقتا زندگی هم همینقدر مسخرهست. یک چیز کوچیک، کل روز آدم رو میذاره رو هوا.»
پیرمرد سبیلدار خندید:
«رو هوا؟ نه بابا، رو حالت پرواز!»
همه زدند زیر خنده.
حمید گوشی را برداشت، خاکش را تکاند، و گفت:
«فهمیدم. بعضی وقتا آدم فکر میکنه بیحوصلهست، ولی درواقع فقط یه چیزی گیر کرده به پای زندگیش.»
عمو شیرمراد گفت:
«آفرین. حالا که اینو فهمیدی، اول از همه بده این گوشی را از حالت پرواز دربیار. شاید خودت هم به آنتن وصل شدی!»
حمید خندید و گفت:
«نه عمو… امروز فهمیدم بعضی چیزها اصلاً آنتن نمیخوان. فقط یکی باید حواسش جمع باشد که زندگی مثل گاوِ لجباز وسط راه نایستد.»
حسین از دور گفت:
«پس صبح یعنی این؟»
حمید جواب داد:
«نه. صبح یعنی تا قبل از اینکه مغزت کامل روشن بشه، یه چیز کوچیک میتونه همهچیز رو عوض کنه.»
عمو شیرمراد هم کلاهش را جابهجا کرد و گفت:
«و گاهی هم فقط کافیست یکی بلد باشد طناب را از پای گاو باز کند، نه از پای خودش!»
#پایان
#داستان
#داستان_نویسی
#نویسنده
#داستان_کوتاه
#گاو
#روستا
#زندگی_روستایی
#نصرستان
@Nasrestan
Please open Rubika to view this post
VIEW IN RUBIKA