فیلم «Obsession»؛ مراقب آرزویی که می‌کنی باش!

«مراقب آرزویی که می‌کنی باش.» بیش از صد سال پیش، نویسنده انگلیسی ویلیام ویمارک جیکوبز داستان کوتاهی نوشت که هنوز هم یکی از مشهورترین ایده‌های ادبیات ترسناک به شمار می‌رود. داستان از یک شیء عجیب آغاز می‌شود؛ پنجه خشک‌شده یک میمون که گفته می‌شود می‌تواند سه آرزوی صاحبش را برآورده کند. اما این هدیه، یک شرط نانوشته دارد: هیچ آرزویی رایگان نیست.

خانواده‌ای که صاحب این پنجه می‌شوند، در ابتدا با تردید به قدرت آن نگاه می‌کنند. آن‌ها آرزوی بزرگی هم ندارند؛ فقط مبلغی پول می‌خواهند تا وام خانه‌شان را تسویه کنند. روز بعد، آرزویشان برآورده می‌شود، اما نه آن‌طور که انتظارش را داشتند. پسر خانواده در یک حادثه دلخراش، در محل کارش، جانش را از دست می‌دهد و کارخانه، دقیقاً همان مبلغ را به‌عنوان غرامت به والدینش پرداخت می‌کند. آرزو محقق شده است، اما بهایی که برای آن پرداخته‌اند، از خود آرزو بسیار سنگین‌تر است.

اندوه از دست دادن فرزند، خانواده را به آرزوی دوم می‌رساند؛ اینکه پسرشان دوباره زنده شود. نیمه‌شب، صدای کوبیدن در خانه بلند می‌شود. مادر با امید به سمت در می‌دود، اما پدر که می‌داند پسرش در چه وضعی جان باخته، از ترس خشکش می‌زند. درست در لحظه‌ای که دست همسرش به دستگیره در می‌رسد، آخرین آرزو را می‌کند؛ آرزویی که وقتی در باز می‌شود، فقط سکوت و خیابانی خالی از آن باقی مانده است.

از آن زمان، «پنجه میمون» فقط یک داستان کوتاه نماند و به استعاره‌ای ماندگار در ادبیات و سینما تبدیل شد. هربار که شخصیتی آرزویی می‌کند و همان آرزو، به شکلی پیش‌بینی‌نشده و هولناک زندگی‌اش را زیرورو می‌کند، ردپای این داستان دیده می‌شود. انگار «پنجه میمون» بیش از آنکه درباره جادو باشد، درباره یک حقیقت ساده است؛ بعضی آرزوها، اگر دقیقاً همان‌طور که می‌خواهیم برآورده شوند، تازه آغاز بدترین کابوس‌های ما خواهند بود.

از یوتیوب تا رکوردشکنی در هالیوود

شاید عجیب باشد که جرقه ساخت یکی از موفق‌ترین فیلم‌های مستقل ترسناک سال، نه از دل یک رمان یا کلاس‌های سینما، بلکه با تماشای یکی از قسمت‌های The Simpsons زده شده باشد. کری بارکر در گفت‌وگوهایش گفته است سال‌ها پیش، اپیزود Treehouse of Horror II را دیده بود؛ قسمتی که با نگاهی طنزآمیز، داستان کلاسیک «پنجه میمون» را بازآفرینی می‌کند. همان ایده قدیمی، یعنی برآورده شدن آرزوها با بهایی غیرقابل پیش‌بینی، سال‌ها در ذهن او باقی ماند تا سرانجام به هسته اصلی نخستین فیلم بلندش، Obsession، تبدیل شد.

بارکر پیش از آن‌که وارد سینمای حرفه‌ای شود، بیشتر با فیلم‌های کوتاه و ویدئوهای خلاقانه‌اش در یوتیوب شناخته می‌شد. او سال‌ها با بودجه‌های محدود، آثار کوتاهی در ژانر وحشت و کمدی ساخت و به‌تدریج مخاطبان وفاداری پیدا کرد. همین تجربه باعث شد هنگام ساخت Obsession، بیش از آن‌که به جلوه‌های ویژه پرهزینه تکیه کند، روی ایده، ریتم و خلق موقعیت‌های خلاقانه تمرکز داشته باشد. نتیجه هم فراتر از انتظار بود؛ فیلم پس از نمایش در جشنواره بین‌المللی فیلم تورنتو، با استقبال منتقدان روبه‌رو شد، خیلی زود توسط Focus Features برای اکران خریداری شد و با وجود بودجه‌ای محدود، در گیشه هم عملکردی فراتر از انتظار داشت و به یکی از پدیده‌های مستقل سال تبدیل شد.

اما شاید مهم‌تر از موفقیت تجاری، واکنش منتقدان بود. بسیاری از آن‌ها،Obsession  را نمونه‌ای از موج تازه فیلمسازان مستقلی دانستند که از بسترهایی مانند یوتیوب وارد سینما شده‌اند و بدون تکیه بر فرمول‌های همیشگی هالیوود، با یک ایده خلاقانه و اجرایی حساب‌شده توانسته‌اند توجه مخاطبان را جلب کنند. بارکر هم به‌جای بازسازی مستقیم داستان «پنجه میمون»، فقط روح آن را وام گرفت و آن را به یکی از امروزی‌ترین دغدغه‌های انسان، یعنی عشق و میل به تملک، پیوند زد؛ تصمیمی کهObsession  را از یک فیلم ترسناک معمولی، به اثری تبدیل کرد که بیشتر از هیولاها و اجنه، از خواسته‌های خود انسان می‌ترسد.

عشق دقیقا چیست؟

در ظاهر، خواسته‌ی شخصیت اصلیObsession  کاملاً قابل درک است. او نه به دنبال ثروت است، نه قدرت و نه جاودانگی؛ فقط می‌خواهد کسی که دوستش دارد، احساسی مشابه نسبت به او پیدا کند. اگر داستان همین‌جا تمام می‌شد، احتمالاً هیچ‌کس آرزوی او را غیرمنطقی نمی‌دانست. اما فیلم از همین نقطه، یکی از مهم‌ترین پرسش‌هایش را مطرح می‌کند؛ اگر بتوان عشق را به دست آورد، آیا هنوز اسمش عشق است؟

Obsession ترس را نه از دل موجودات ماورایی، بلکه از دل یکی از انسانی‌ترین احساسات بیرون می‌کشد. فیلم به‌تدریج نشان می‌دهد عشق، تا زمانی معنا دارد که بر پایه انتخاب شکل بگیرد. احساسی که با اجبار، دستکاری یا حذف حق انتخاب به وجود بیاید، هرچقدر هم پرشور و صادقانه به نظر برسد، دیگر عشق نیست. شاید از بیرون شبیه همان چیزی باشد که شخصیت اصلی همیشه آرزویش را داشته، اما در عمل به رابطه‌ای تبدیل می‌شود که در آن، یکی می‌خواهد و دیگری فقط نمی‌تواند نخواهد.

فیلم مرز میان عشق، وابستگی و میل به تملک را به چالش می‌کشد. آیا دوست داشتن یعنی حضور دائمی در کنار دیگری؟ آیا عشق یعنی حذف فاصله، مرزهای شخصی و آزادی انتخاب؟Obsession  پاسخ مستقیمی به این پرسش‌ها نمی‌دهد، اما با پیش رفتن داستان، نشان می‌دهد خواستنِ مطلقِ یک انسان، حتی اگر از دل عشق آغاز شود، می‌تواند به نابودی همان چیزی منجر شود که قرار بود از آن محافظت کند. در این جهان، عشقی که «نه» را به رسمیت نشناسد، آرام‌آرام به چیزی دیگر تبدیل می‌شود.

شاید به همین دلیل است که ترس واقعی فیلم، بعد از خاموش شدن صفحه نمایش شروع می‌شود. Obsession بیش از آن‌که درباره یک اتفاق فراطبیعی باشد، درباره وسوسه‌ای کاملاً انسانی است؛ اینکه گاهی ما بیش از آن‌که عاشق خودِ آدم‌ها باشیم، عاشق تصویری هستیم که از آن‌ها در ذهنمان ساخته‌ایم. و وقتی تلاش می‌کنیم آن تصویر را به هر قیمتی به واقعیت تبدیل کنیم، دیگر با عشق روبه‌رو نیستیم؛ با مالکیت روبه‌رو هستیم.

 

شاید راز تأثیرگذاری Obsession همین باشد که از دل یک ایده بیش از صد ساله، به یکی از امروزی‌ترین دغدغه‌های روابط انسانی می‌رسد. فیلم یادآوری می‌کند که بعضی خواسته‌ها، اگر بی‌کم‌وکاست برآورده شوند، دیگر آن چیزی نیستند که در ابتدا آرزویش را داشتیم. درست مانند داستان «پنجه میمون»، این‌جا هم مسئله برآورده شدن آرزو نیست؛ بهایی است که برای آن پرداخت می‌شود. Obsession شاید بیش از آن‌که یک فیلم ترسناک باشد، هشداری است درباره مرز باریک میان دوست داشتن و خواستن؛ مرزی که اگر نادیده گرفته شود، حتی زیباترین آرزوها هم می‌توانند به آغاز یک کابوس تبدیل شوند.

·       تماشای رایگان فیلم «Obsession» با دوبله فارسی در روبیکا


«همنت»؛ مساله چگونه بودن است
زمانی که از شکسپیر حرف می‌زنیم، معمولاً مستقیم می‌رویم سراغ متن‌ها؛ سراغ «هملت»، «مکبث»، «شاه لیر». اما پیش از آن‌که این آثار تبدیل به ستون‌های ادبیات جهان شوند، پشتشان انسانی ایستاده بود با زندگی‌ای معمولی، با خانواده، با فقدان‌ها و با زخم‌ها. شکسپیر فقط خالق تراژدی نبود؛ خودش هم در جهانی زندگی می‌کرد که مرگ، بیماری و بی‌ثباتی بخشی از واقعیت روزمره‌اش بود. شاید برای همین است که تراژدی‌هایش این‌قدر زنده و ملموس‌اند؛ چون از تجربه‌ای انسانی می‌آیند.
سریال «گل سنگ»؛ پرتره‌ای از فروپاشی در سکوت
ابراهیم ایرج‌زاد را پیشتر با فیلم «تابستان داغ» می‌شناسیم؛ فیلمی که نشان داد او چقدر در به تصویر کشیدنِ تنش‌های خاموشِ میان آدم‌ها مهارت دارد. سبک او در سینما، درگیر کردنِ تماشاگر با جزئیاتِ زندگیِ روزمره است؛ لحظه‌هایی که در ظاهر هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتد، اما در لایه‌های پنهان، یک خانواده در حالِ فروپاشی است. حالا او در سریال «گل سنگ» دوباره به همین فضای آشنا قدم گذاشته؛ جایی که آرامشِ زندگیِ آدم‌ها، مثل یک پوسته‌ی نازک است که هر لحظه ممکن است ترک بخورد و رازهای قدیمی را بیرون بریزد.
«اسپایدر نوآر»؛ مرد عنکبوتی به دهه ۱۹۳۰ می‌رسد!
وقتی از مرد عنکبوتی حرف می‌زنیم، معمولاً تصویری آشنا در ذهن شکل می‌گیرد؛ نوجوانی شوخ‌طبع با لباس قرمز و آبی که میان آسمان‌خراش‌های نیویورک تاب می‌خورد و با وجود تمام مشکلات، امیدش را از دست نمی‌دهد. اما دنیای کمیک‌ها همیشه به یک نسخه از قهرمانانش قانع نبوده است. در اواخر دهه ۲۰۰۰، مارول تصمیم گرفت شخصیت‌های شناخته‌شده‌اش را در جهان‌های متفاوت و دوره‌های تاریخی دیگر بازآفرینی کند؛ نتیجه مجموعه‌ای بود به نام Marvel Noir که قهرمانان محبوب را به فضای تیره و خشن دهه ۱۹۳۰ آمریکا می‌برد. یکی از موفق‌ترین این بازآفرینی‌ها، «اسپایدر نوآر» بود؛ شخصیتی که در سال ۲۰۰۹ و در مجموعه کمیک Spider-Man Noir متولد شد.
«غریزه»؛ تماشای احساسی به‌نام عشق
گاهی از سالن سینما یا پای صفحه نمایش بلند می‌شویم و اگر کسی از ما بخواهد داستان فیلم را تعریف کنیم، کمی مکث می‌کنیم. نه چون اتفاق‌های فیلم را فراموش کرده‌ایم، بلکه چون چیزی که از آن در ذهنمان مانده، بیشتر از جنس تصویر و حس است تا قصه. بعضی فیلم‌ها را با یک دیالوگ یا یک پیچش داستانی به یاد می‌آوریم و بعضی دیگر را با رنگ‌ها، نورها، موسیقی و حال‌وهوایی که ساعت‌ها بعد از پایانشان هم در ذهن باقی می‌ماند. «غریزه» را می‌توان در همین دسته قرار داد؛ فیلمی که بیش از آن‌که بخواهد ما را با روایتش غافلگیر کند، تلاش می‌کند احساسی را زنده کند که شاید همه، در جایی از زندگی تجربه‌اش کرده باشیم.