تا پیش از سال ۲۰۱۰، شرلوک هولمز بارها و بارها به سینما، تلویزیون، رادیو و تئاتر راه پیدا کرده بود. مخاطب سالها بود آن کارآگاه لاغر، تیزبین و غیرقابلتحمل خیابان بیکر را میشناخت و برای همین، ساختن یک نسخه جدید از او در نگاه اول بیشتر شبیه بازگشت به شخصیتی آشنا بود تا بهنظر نمیرسید کشف تازهای در کار باشد.
اما «شرلوک» بیبیسی خیلی زود نشان داد قرار نیست فقط لباس شخصیتها را عوض کند و آنها را به زمان حال بیاورد. موبایل، پیامک، وبلاگ واتسون، دوربینهای شهری و اینترنت وارد منطق قصه شدند. شرلوک دیگر کارآگاهی نبود که صرفاً در لندن ۲۰۱۰ زندگی میکند؛ ذهن، رفتار و شیوه کارش هم متعلق به همین زمانه بود.
حتی شیوه نمایش فکر کردن او هم تغییر کرده بود. پیامها روی تصویر ظاهر میشدند، جزئیات با تدوین تند به چشم میآمدند و مخاطب احساس میکرد چند قدم داخل ذهن شرلوک راه پیدا کرده است. چیزی که در داستانهای کانن دویل با توضیح و روایت منتقل میشد، اینجا شکل تصویری پیدا کرده بود.
همین ترکیب باعث شد شخصیتی که بیش از یک قرن از تولدش گذشته بود، دوباره برای نسلی تازه کاملاً زنده به نظر برسد. «شرلوک» نه فقط یکی دیگر از اقتباسهای شرلوک هولمز، بلکه یکی از آن بازآفرینیهایی شد که برای مدتی کاری کرد نسخه خودش از شخصیت، از خیلی نسخههای قبل و بعدش آشناتر به نظر برسد.
از عصر ویکتوریایی تا دوران مدرن
شرلوک هولمز نخستینبار در سال ۱۸۸۷، در رمان «اتود در قرمز لاکی» آرتور کانن دویل ظاهر شد؛ کارآگاهی خصوصی با قدرت استنتاجی عجیب که در کنار دکتر جان واتسون زندگی میکرد و پروندههایی را حل میکرد که برای دیگران غیرممکن به نظر میرسیدند. خیلی از چیزهایی که امروز از شرلوک میشناسیم، از همان داستانهای اولیه شکل گرفتند: خانه ۲۲۱B خیابان بیکر، رابطهاش با واتسون، بیحوصلگیاش در برابر زندگی معمولی و نیاز دائمیاش به مسئلهای که ذهنش را مشغول کند.
کانن دویل در مجموع چهار رمان و پنجاهوشش داستان کوتاه درباره هولمز نوشت. محبوبیت شخصیت آنقدر زیاد شد که حتی وقتی نویسنده تصمیم گرفت در «مسئله نهایی» او را همراه پروفسور موریارتی از آبشار رایشنباخ پایین بیندازد، فشار و علاقه مخاطبان در نهایت شرلوک را به داستانها برگرداند. هولمز خیلی زود از مرزهای ادبیات هم بیرون رفت و به یکی از شناختهشدهترین شخصیتهای فرهنگ عامه تبدیل شد؛ شخصیتی که هر نسل نسخه خودش را از او ساخت.
طی بیش از یک قرن، شرلوک هولمز بارها تغییر چهره داد. بعضی اقتباسها به فضای ویکتوریایی داستانها وفادار ماندند و بعضی دیگر تلاش کردند شخصیت را با زمانه خودشان هماهنگ کنند. همین انعطاف یکی از دلایل ماندگاری هولمز بود. برای شناختن او لازم نبود حتماً لندن قرن نوزدهم را بازسازی کرد؛ کافی بود همان ذهن تحلیلگر، رابطه با واتسون و میل بیمارگونه به حل معما حفظ شود.
استیون موفات و مارک گیتیس هنگام ساخت «شرلوک» همین مسیر را یک قدم جلوتر بردند. سؤال اصلی آنها این نبود که اگر شرلوک هولمز امروز زندگی میکرد چه لباسی میپوشید؛ مسئله این بود که یک هولمز معاصر چطور فکر میکرد، چگونه با مردم ارتباط میگرفت و از چه ابزارهایی برای حل پروندههایش استفاده میکرد. نتیجه، شخصیتی بود که هنوز ریشههایش کاملاً به نوشتههای کانن دویل وصل بود، اما بهجای تلگراف و درشکه با پیامک، اینترنت، تاکسی و دوربینهای شهری سروکار داشت.
حتی بسیاری از قسمتهای سریال هم بازی مستقیمی با داستانهای اصلیاند. «A Study in Pink» از همان عنوان نخستین رمان هولمز، «A Study in Scarlet» میآید و «The Hounds of Baskerville» بازخوانی آشکاری از «The Hound of the Baskervilles» است. سریال مدام به مخاطبی که داستانهای اصلی را میشناسد چشمک میزند، اما آنقدر هم به آنها وابسته نمیماند که تماشاگر تازه احساس کند چیزی را از دست داده است.
شاید موفقیت نسخه BBC دقیقاً از همینجا آمده باشد. سازندگان تلاش نکردند کانن دویل را کنار بگذارند تا شرلوک مدرن شود؛ برعکس، عناصر اصلی نوشتههای او را پیدا کردند و پرسیدند این ویژگیها اگر بیش از صد سال بعد دوباره متولد شوند، چه شکلی خواهند داشت.
شرلوکی که برای یک نسل، خودِ شرلوک شد
اینکه یک اقتباس تازه از شرلوک هولمز موفق شود، بهتنهایی اتفاق عجیبی نیست؛ قهرمان کانن دویل آنقدر شناختهشده و انعطافپذیر است که بارها توانسته در قالبهای مختلف دوباره زنده شود. چیزی که نسخه بیبیسی را از خیلی از این بازآفرینیها جدا کرد، این بود که خیلی زود صاحب هویت خودش شد؛ هویتی که فقط به داستانهای کانن دویل تکیه نمیکرد و از بازیگرها، روابط و لحن مخصوص خودش نیرو میگرفت.
بخش بزرگی از این هویت به بندیکت کامبربچ برمیگردد. شرلوک او فقط نابغهای با قدرت استنتاج بالا نبود؛ آدمی بود سرد، مغرور، بیحوصله و گاهی واقعاً آزاردهنده، اما در همان حال آنقدر کاریزماتیک و آسیبپذیر که میشد ساعتها تماشایش کرد. کامبربچ شخصیتی ساخت که رفتار، لحن حرف زدن، پالتوی بلند و حتی طرز ایستادنش خیلی زود تبدیل به بخشی از تصویر عمومی شرلوک شد. برای بخشی از مخاطبان نسل جدید، این دیگر فقط «یکی از نسخههای شرلوک هولمز» نبود؛ خودِ شرلوک بود.
در کنار او، جان واتسونِ مارتین فریمن اجازه نداد سریال فقط نمایش تواناییهای یک نابغه باشد. رابطه این دو نفر قلب عاطفی مجموعه شد. پروندهها میآمدند و تمام میشدند، اما چیزی که باقی میماند همین دوستی عجیب بود؛ ترکیبی از وابستگی، عصبانیت، شوخی و اعتمادی که گاهی خودشان هم حاضر نبودند به زبانش بیاورند. خیلی وقتها تماشاگر بیشتر از جواب معما منتظر واکنش واتسون به شرلوک بود یا میخواست ببیند این دو نفر بعد از بحران بعدی چطور دوباره کنار هم قرار میگیرند.
موریارتی هم سهم بزرگی در شکل گرفتن این هویت داشت. اندرو اسکات بهجای ساختن یک نابغه شرورِ خشک و حسابگر، شخصیتی بیثبات، بازیگوش و غیرقابلپیشبینی ساخت که حضورش حتی وقتی روی صفحه نبود هم روی قصه سنگینی میکرد. تقابل او و شرلوک فقط رقابت دو آدم باهوش نبود؛ بیشتر شبیه برخورد دو ذهنی بود که شباهتهایشان بهاندازه تفاوتهایشان نگرانکننده بود. برای همین موریارتی خیلی زود از یک ضدقهرمان معمولی فراتر رفت و خودش تبدیل به یکی از نشانههای سریال شد.
«شرلوک» در عین حال تعادل دشواری را هم حفظ میکرد. میخواست باهوش به نظر برسد، اما نه آنقدر که مخاطب را پشت در نگه دارد. معماها پیچیده بودند، دیالوگها سریع و پرجزئیات، اما در کنارشان همیشه شوخی، هیجان و رابطههای شخصی وجود داشت. همین ترکیب باعث شد سریال هم برای کسی که دنبال یک معمای کارآگاهی بود جذاب باشد و هم برای کسی که بیشتر به شخصیتها وابسته شده بود.
بعد از مدتی، خود سریال مجموعهای از نشانههای قابلشناسایی پیدا کرده بود: ۲۲۱B خیابان بیکر، پالتوی شرلوک، موسیقی آغاز، جمجمه روی میز، وبلاگ واتسون و البته موریارتی. این جزئیات کنار هم چیزی ساختند که از داستانهای هر قسمت بزرگتر بود. «شرلوک» دیگر فقط مجموعهای از پروندهها نبود؛ جهانی داشت که مخاطب با دیدن چند تصویر یا شنیدن چند نت موسیقی فوراً به آن برمیگشت.
شاید همین مهمترین دلیل ماندگاری این نسخه باشد. سریال فقط شخصیت قدیمی کانن دویل را برای نسل تازه قابلفهم نکرد؛ نسخهای از او ساخت که آنقدر مشخص و مستقل بود که خودش تبدیل به بخشی از تاریخ طولانی شرلوک هولمز شد.
· تماشای رایگان سریال «شرلوک» در روبیکا