بسیار سفر باید تا خاطره شود ایام؟!

بسیار سفر باید تا خاطره شود ایام؟!

سه روز تعطیلی را در خانه بمانید و احتمالاً خیلی زود به عصر روز آخر می‌رسید. حالا همان سه روز را به سفر بروید؛ مسیر تازه، شهری متفاوت، غذایی که برای اولین بار امتحان می‌کنید و اتفاق‌های کوچک و بزرگی که در طول روز تجربه می‌کنید. در هر دو حالت دقیقاً ۷۲ ساعت گذشته، اما بعید است این دو در ذهن شما به یک اندازه طولانی به نظر برسند.

سفر نمی‌تواند عقربه‌های ساعت را کندتر کند، اما ظاهراً می‌تواند درک ما از گذشت زمان را تغییر دهد. چند روز سفر گاهی در خاطره به اندازه هفته‌ای پر از اتفاق به نظر می‌رسد، در حالی که روزهای تکراری خیلی زود در هم محو می‌شوند. اما چرا مغز ما سه روز سفر را با سه روز معمولی یکسان به خاطر نمی‌آورد؟

پنج دقیقه، پنج دقیقه نیست!

فرض کنید پنج دقیقه منتظر رسیدن یک دوست هستید و هیچ کاری برای انجام دادن ندارید؛ این پنج دقیقه ممکن است بسیار طولانی به نظر برسد. اما همان پنج دقیقه وقتی مشغول گفت‌وگو، بازی یا کاری جذاب هستید، گاهی قبل از آنکه متوجه شوید تمام می‌شود. ساعت در هر دو موقعیت با سرعت یکسانی حرکت کرده، اما تجربه ما از زمان متفاوت بوده است. دلیلش این است که مغز برای درک زمان فقط به تعداد دقیقه‌ها و ساعت‌ها متکی نیست؛ توجه، احساسات و اتفاق‌هایی که در اطرافمان رخ می‌دهند هم در این تجربه نقش دارند.

نکته جالب‌تر زمانی مشخص می‌شود که به گذشته نگاه می‌کنیم. ممکن است یک روز پراتفاق هنگام تجربه خیلی سریع گذشته باشد، اما وقتی بعداً آن را به یاد می‌آوریم، طولانی و پربار به نظر برسد. در مقابل، چند روز تکراری ممکن است هنگام سپری شدن کاملاً عادی باشند، اما بعدتر تقریباً در یکدیگر محو شوند. یکی از توضیح‌ها این است که ذهن برای بازسازی گذشته از خاطرات و تغییراتی که در یک بازه اتفاق افتاده‌اند کمک می‌گیرد؛ هرچه نقاط متمایز بیشتری برای به یاد آوردن داشته باشیم، آن بازه در نگاه به گذشته می‌تواند طولانی‌تر احساس شود.

اینجاست که سفر مثال جالبی می‌شود. در زندگی روزمره، بخش زیادی از آنچه می‌بینیم و انجام می‌دهیم برای مغزمان آشناست؛ اما کافی است وارد شهری شویم که تا به حال ندیده‌ایم تا تقریباً همه‌چیز دوباره ارزش توجه کردن پیدا کند. شاید ساعت همان ساعت باشد، اما مغز دیگر با یک روز معمولی روبه‌رو نیست.

تجربه‌های تازه، روزهای طولانی‌تر

بخش زیادی از زندگی روزمره از اتفاق‌هایی تشکیل شده که قبلاً بارها تجربه‌شان کرده‌ایم؛ از همان مسیر همیشگی به محل کار می‌رویم، آدم‌های آشنا را می‌بینیم و کارهایی را انجام می‌دهیم که کم‌وبیش شبیه روز قبل هستند. مغز هم لازم نیست برای تمام این لحظه‌های مشابه، خاطره‌ای جدا و پرجزئیات بسازد. به همین دلیل وقتی چند روز یا چند هفته بعد به آن‌ها نگاه می‌کنیم، بسیاری از این روزها در ذهنمان روی هم می‌افتند و تشخیصشان از یکدیگر سخت می‌شود.

سفر تقریباً نقطه مقابل این وضعیت است. وارد شهری می‌شویم که خیابان‌هایش را نمی‌شناسیم، برای اولین بار منظره‌ای را می‌بینیم، غذایی تازه امتحان می‌کنیم، در اتاقی ناآشنا از خواب بیدار می‌شویم و برای رسیدن به مقصد حتی باید بیشتر به مسیر توجه کنیم. اتفاق‌هایی که در زندگی عادی شاید به‌صورت خودکار انجامشان دهیم، در سفر دوباره توجه ما را به خودشان جلب می‌کنند. همین تازگی باعث می‌شود تجربه‌ها تمایز بیشتری از یکدیگر داشته باشند و نشانه‌های بیشتری برای به خاطر آوردن آن روزها باقی بماند.

برای همین ممکن است یک سفر سه‌روزه در حافظه ما پررنگ‌تر از یک هفته عادی باشد. وقتی بعداً به آن سه روز برمی‌گردیم، خاطرات متعددی برای مرور کردن داریم و ذهن بازه‌ای را بازسازی می‌کند که پر از تغییر و اتفاق بوده است. شاید سفر زمان را واقعاً طولانی‌تر نکند، اما با بیشتر کردن تعداد لحظه‌هایی که ارزش به خاطر سپردن دارند، چند روز را در حافظه ما بزرگ‌تر می‌کند.

و شاید همین نکته توضیح دیگری را هم پیش رویمان بگذارد: چرا وقتی به گذشته‌های دورتر و مخصوصاً سال‌های کودکی فکر می‌کنیم، گاهی احساس می‌کنیم روزها و تابستان‌ها بسیار طولانی‌تر بودند؟

تابستان‌های طولانی کودکی

وقتی به کودکی فکر می‌کنیم، گاهی انگار زمان شکل دیگری داشت. یک تابستان سه‌ماهه می‌توانست بی‌انتها به نظر برسد و فاصله میان دو سال تحصیلی آن‌قدر طولانی بود که شروع دوباره مدرسه اتفاقی دور به نظر می‌رسید. در بزرگسالی اما ممکن است چند ماه آن‌قدر سریع پشت سر هم بگذرند که تازه با تغییر فصل متوجه گذشت زمان شویم. بخشی از این تفاوت را می‌توان دوباره در همان رابطه میان تازگی، حافظه و ادراک زمان جست‌وجو کرد.

سال‌های ابتدایی زندگی پر از تجربه‌های تازه‌اند. اولین روز مدرسه، اولین سفر، اولین بار دیدن دریا، پیدا کردن یک دوست تازه یا حتی رفتن به محله‌ای که تا آن روز ندیده‌ایم؛ اتفاق‌هایی که برای یک بزرگسال ممکن است کاملاً معمولی باشند، برای یک کودک می‌توانند تجربه‌ای کاملاً جدید باشند. با افزایش سن، تعداد این «اولین‌بارها» کمتر می‌شود و روتین سهم بیشتری از زندگی پیدا می‌کند. مسیرها، آدم‌ها و بسیاری از کارهای روزانه برایمان آشنا می‌شوند و در نتیجه، روزهای بیشتری شبیه یکدیگر به نظر می‌رسند.

شاید یکی از جذابیت‌های سفر همین باشد که برای مدتی دوباره اولین‌بارها را به زندگی برمی‌گرداند. اولین صبح در شهری تازه، اولین بار دیدن یک بنای تاریخی، امتحان کردن غذایی محلی یا حتی گم شدن در خیابانی که نمی‌شناسیم، دوباره ما را در موقعیتی قرار می‌دهد که باید به اطرافمان توجه کنیم. سفر ما را به کودکی برنمی‌گرداند و زمان را هم کند نمی‌کند؛ اما می‌تواند چیزی را که با بزرگ‌تر شدن کمتر تجربه می‌کنیم دوباره بیشتر کند: روزهایی که شبیه روز قبل نیستند.