پرونده نوستالژی | قسمت هجدهم: «شرک»؛ غولی که افسانه‌ها را تغییر داد

سال‌های سال قصه‌های پریان با چند قانون ساده پیش می‌رفتند؛ قهرمان خوش‌چهره بود، شاهزاده‌خانم منتظر نجات، اژدها دشمن بود و پایان داستان هم همیشه با یک «و تا آخر عمر به خوشی زندگی کردند» تمام می‌شد. مخاطبان هم این قواعد را آن‌قدر پذیرفته بودند که کمتر کسی تصور می‌کرد می‌شود همان داستان‌ها را جور دیگری تعریف کرد؛ طوری که هم به آن‌ها بخندی، هم دوستشان داشته باشی و هم دیگر هیچ‌وقت نتوانی مثل قبل به آن‌ها نگاه کنی.

سال ۲۰۰۱، یک غول سبزرنگ از دل مردابی دورافتاده بیرون آمد و همه این قواعد را به هم ریخت. «شرک» نه شاهزاده‌ای خوش‌قیافه بود، نه قهرمانی که قرار بود الگوی کودکان شود و نه حتی دنیایی داشت که بخواهد افسانه‌ها را جدی بگیرد. این انیمیشن، با شوخی‌های تند، شخصیت‌های غیرمنتظره و نگاهی که مدام کلیشه‌های قصه‌های کلاسیک را دست می‌انداخت، خیلی زود به یکی از متفاوت‌ترین آثار تاریخ انیمیشن تبدیل شد؛ اثری که فقط یک موفقیت تجاری نبود، بلکه مسیر ساخت انیمیشن‌های هالیوود را هم تغییر داد.

امروز، بیش از دو دهه بعد از اولین حضور شرک روی پرده سینما، هنوز هم کمتر انیمیشنی پیدا می‌شود که به اندازه او بتواند هم کودکان را سرگرم کند و هم بزرگسالان را با ارجاع‌های هوشمندانه و طنز چندلایه‌اش بخنداند. شاید به همین دلیل است که «شرک» دیگر فقط نام یک غول سبزرنگ نیست؛ نام مجموعه‌ای است که نگاه ما به قصه‌های پریان را برای همیشه تغییر داد.

وقتی دیزنی دیگر تنها پادشاه قصه‌ها نبود

تا پایان دهه ۹۰ میلادی، دیزنی بی‌رقیب‌ترین نام دنیای انیمیشن بود. موفقیت‌های پیاپی آثاری مانند «پری دریایی کوچولو»، «دیو و دلبر»، «علاءالدین» و «شیرشاه» باعث شده بود قصه‌های پریان، تقریباً با فرمول دیزنی تعریف شوند؛ قهرمان‌های خوش‌چهره، شاهزاده‌خانم‌های رؤیایی، ترانه‌های به‌یادماندنی و پایان‌هایی که تقریباً همیشه به خوشی ختم می‌شدند. برای بسیاری از مخاطبان، این همان شکل استاندارد یک انیمیشن سینمایی بود.

اما پشت پرده، اتفاق مهمی در حال رخ دادن بود. جفری کاتزنبرگ، یکی از مدیران تأثیرگذار دیزنی و از معماران رنسانس این استودیو، پس از اختلاف با مدیران شرکت، دیزنی را ترک کرد و در سال ۱۹۹۴ همراه با استیون اسپیلبرگ و دیوید گفن، استودیوی دریم‌ورکس را بنیان گذاشت. رقابت میان این دو استودیو از همان ابتدا رنگ و بوی شخصی هم داشت و خیلی‌ها معتقد بودند دریم‌ورکس برای اثبات خودش، باید دقیقاً همان جایی به دیزنی ضربه می‌زد که سال‌ها نقطه قوتش بود؛ یعنی قصه‌های پریان.

«شرک» پاسخی بود که دریم‌ورکس برای این رقابت آماده کرده بود. انیمیشنی که تقریباً همه کلیشه‌های شناخته‌شده دیزنی را وارونه می‌کرد. قهرمان داستان، غولی سبزرنگ و بداخلاق بود؛ شاهزاده‌خانم، آن تصویری که مخاطب انتظار داشت نبود؛ شاهزاده نجات‌دهنده، بیشتر از آنکه شجاع باشد، خودشیفته و مضحک به نظر می‌رسید و حتی قلعه‌ها، موجودات افسانه‌ای و پایان‌های خوش هم دستمایه شوخی قرار می‌گرفتند. «شرک» به‌جای آنکه افسانه‌ها را بازگو کند، آن‌ها را به بازی می‌گرفت. بسیاری از طرفداران هنوز هم شخصیت «لرد فارکواد» را کنایه‌ای به مایکل آیزنر، مدیرعامل وقت دیزنی، می‌دانند؛ موضوعی که هرچند هیچ‌گاه به‌طور رسمی تأیید نشد، اما به یکی از مشهورترین حاشیه‌های تاریخ انیمیشن تبدیل شد.

شاید به همین دلیل است که موفقیت «شرک» فقط به فروش خیره‌کننده یا دریافت نخستین اسکار بهترین انیمیشن محدود نمی‌شود. این فیلم ثابت کرد مخاطبان آماده‌اند قصه‌های پریان را از زاویه‌ای کاملاً متفاوت ببینند. بعد از موفقیت شرک، دیگر انیمیشن‌ها هم با جسارت بیشتری سراغ شکستن کلیشه‌ها رفتند و برای نخستین بار، دیزنی با رقیبی روبه‌رو شد که نه‌تنها در گیشه، بلکه در تعریف دوباره زبان انیمیشن هم حرفی برای گفتن داشت.

چرا «شرک» هنوز هم خنده‌دار است؟

خیلی از انیمیشن‌های کمدی با گذشت زمان بخشی از جذابیت خود را از دست می‌دهند. شوخی‌هایی که زمانی خنده‌دار بودند، بعد از چند سال تکراری می‌شوند و ارجاع‌هایی که زمانی برای مخاطب آشنا بودند، کم‌کم معنای خود را از دست می‌دهند. اما «شرک» از این قاعده تا حد زیادی مستثنی است. دلیلش هم فقط داستان یا شخصیت‌های دوست‌داشتنی آن نیست؛ بلکه نوع طنزی است که سازندگانش انتخاب کرده‌اند.

طنز «شرک» روی چند لایه مختلف حرکت می‌کند. کودکان از ماجراجویی‌های یک غول بداخلاق، پرحرفی‌های خر و موقعیت‌های کمیک داستان لذت می‌برند، اما مخاطبان بزرگسال چیز دیگری می‌بینند؛ شوخی با کلیشه‌های قصه‌های پریان، کنایه به فرهنگ عامه، اشاره به فیلم‌های مشهور و حتی طعنه‌هایی که متوجه صنعت سرگرمی و دیزنی است. همین باعث شده هر بار که مخاطب در سن و سالی متفاوت به سراغ شرک می‌رود، چیز تازه‌ای برای کشف کردن پیدا کند.

البته بخش مهمی از ماندگاری شرک، به شخصیت‌هایش برمی‌گردد. خر، با پرحرفی و خوش‌بینی بی‌پایانش، به یکی از به‌یادماندنی‌ترین شخصیت‌های کمدی انیمیشن تبدیل شد؛ گربه چکمه‌پوش، با اعتمادبه‌نفس اغراق‌آمیز و آن نگاه معروفش، آن‌قدر محبوب شد که بعدها صاحب مجموعه‌ای مستقل شد و لرد فارکواد هم با وجود حضور کوتاهش، هنوز یکی از متفاوت‌ترین ضدقهرمان‌های انیمیشن به شمار می‌رود. حتی شخصیت‌های فرعی هم آن‌قدر هویت دارند که بعد از پایان فیلم در ذهن مخاطب باقی می‌مانند.

در کنار همه این‌ها، موسیقی هم نقش مهمی در هویت شرک دارد. برخلاف بسیاری از انیمیشن‌های موزیکال، «شرک» داستانش را با ترانه پیش نمی‌برد؛ بلکه از موسیقی‌های پاپ و راک شناخته‌شده برای ساختن حال‌وهوای صحنه‌ها استفاده می‌کند.

شاید راز ماندگاری «شرک» همین باشد؛ انیمیشنی که هیچ‌وقت خودش را فقط برای کودکان نساخت. هر نسل، هر بار که دوباره به سراغ آن می‌رود، شوخی یا اشاره‌ای تازه پیدا می‌کند و همین باعث شده شرک، بیش از دو دهه بعد از اکران، هنوز هم همان‌قدر سرزنده و سرگرم‌کننده به نظر برسد.

شرک؛ یک دنیای کامل شد

موفقیت «شرک» در سال ۲۰۰۱ می‌توانست به همان یک فیلم محدود شود؛ یک انیمیشن متفاوت که کلیشه‌های قصه‌های پریان را به چالش کشید و با استقبال مخاطبان روبه‌رو شد. اما محبوبیت شخصیت‌ها و دنیایی که دریم‌ورکس ساخته بود، خیلی زود نشان داد که ماجرا بزرگ‌تر از یک فیلم است. دنیای شرک آن‌قدر شخصیت‌های فرعی جذاب و داستان‌های ناگفته داشت که خیلی زود به یکی از مهم‌ترین فرنچایزهای تاریخ انیمیشن تبدیل شد.

دریم‌ورکس در ادامه سه دنباله دیگر برای این مجموعه ساخت؛ «شرک ۲»، «شرک ۳» و «شرک برای همیشه». هرچند کیفیت این قسمت‌ها یکسان نبود، اما هرکدام توانستند بخش تازه‌ای از دنیای شرک را گسترش دهند و شخصیت‌هایی را که در فیلم اول معرفی شده بودند، بیشتر به مخاطب بشناسانند. «شرک ۲» به‌خصوص با اضافه کردن شخصیت‌هایی مثل گربه چکمه‌پوش، بسیاری از منتقدان و طرفداران را متقاعد کرد که این مجموعه فقط به ایده اولیه خود وابسته نیست و ظرفیت ادامه پیدا کردن دارد.

اما شاید مهم‌ترین نشانه تبدیل شدن شرک به یک فرنچایز واقعی، این بود که حتی شخصیت‌های فرعی آن هم توانستند زندگی مستقل پیدا کنند. گربه چکمه‌پوش که در ابتدا قرار بود تنها یک شخصیت مکمل باشد، بعدها صاحب مجموعه‌ای جداگانه شد و فیلم‌های «گربه چکمه‌پوش» نشان دادند دنیای شرک محدود به خود غول سبزرنگ نیست. به‌خصوص «گربه چکمه‌پوش: آخرین آرزو» در سال ۲۰۲۲ با استقبال گسترده مخاطبان و منتقدان روبه‌رو شد و دوباره توجه نسل جدیدی از تماشاگران را به این جهان جلب کرد.

تأثیر شرک فقط به سینما هم محدود نماند. این مجموعه در قالب بازی‌های ویدیویی، یک موزیکال برادوی، محصولات جانبی و حضور در پارک‌های تفریحی ادامه پیدا کرد. حتی سال‌ها پس از اکران فیلم‌های اصلی، تصاویر و شوخی‌های مربوط به شرک در فضای اینترنت دوباره محبوب شدند و این شخصیت را به یکی از شناخته‌شده‌ترین نمادهای فرهنگ عامه تبدیل کردند.

 

شاید بسیاری از شخصیت‌های محبوب دوران کودکی، با گذشت زمان فقط به خاطره‌ای شیرین تبدیل شوند؛ اما شرک هنوز حاضر نیست به گذشته تعلق داشته باشد. بازگشت این مجموعه با قسمت پنجم، سال‌ها بعد از آخرین ماجراجویی اصلی، نشان می‌دهد که دنیای ساخته‌شده توسط دریم‌ورکس هنوز برای مخاطبان جذابیت دارد. البته موفقیت دوباره شرک فقط به نوستالژی وابسته نیست؛ آنچه این غول سبزرنگ را ماندگار کرده، شخصیت‌هایی است که مخاطب با آن‌ها ارتباط برقرار کرده و داستانی است که برخلاف بسیاری از افسانه‌ها، به جای پیدا کردن یک قهرمان کامل، از پذیرفتن تفاوت‌ها حرف می‌زند. حالا باید دید «شرک ۵» می‌تواند همان جادوی قسمت اول را دوباره زنده کند یا نه؛ اما همین که بعد از بیش از دو دهه هنوز بازگشت این شخصیت برای میلیون‌ها نفر اتفاقی هیجان‌انگیز است، خودش نشان می‌دهد شرک دیگر فقط یک انیمیشن نیست؛ بخشی از خاطره جمعی چند نسل است.

·       تماشای رایگان انیمیشن «شرک ۱» با دوبله فارسی

·       تماشای رایگان انیمیشن «شرک ۲» با دوبله فارسی

·       تماشای رایگان انیمیشن «شرک ۳» با دوبله فارسی

·       تماشای رایگان انیمیشن «شرک ۴» با دوبله فارسی


پرونده نوستالژی | قسمت چهاردهم: میلیونر زاغه‌نشین؛ ایده بالیوودی، اجرای هالیوودی
«میلیونر زاغه‌نشین» (Slumdog Millionaire) محصول سال ۲۰۰۸، ثمره یک همکاری جسورانه میان سینمای بریتانیا و هند بود که تحت هدایت دنی بویل، به یکی از مهم‌ترین پدیده‌های فرهنگی دهه نخست قرن بیست و یکم تبدیل شد. این فیلم اقتباسی است از رمان تحسین‌شده «پرسش و پاسخ» (Q & A) (که در ایران همان میلیونر زاغه‌نشین ترجمه شده است.) نوشته ویکاس سواروپ، نویسنده و دیپلمات هندی. داستان، روایتگر زندگی پرفراز و نشیب «جمال مالیک» است؛ جوانی از طبقه فرودستِ بمبئی که در نسخه هندی مسابقه مشهور «چه کسی می‌خواهد میلیونر شود؟» شرکت می‌کند و در آستانه بردن جایزه بزرگ قرار می‌گیرد؛ مسیری که بیش از آنکه متکی بر سوادِ آکادمیک باشد، برآمده از تجربه‌های زیسته‌ی او در بطن جامعه‌ای خشن و پردرد است.
پرونده نوستالژی | قسمت پانزدهم: «شب‌های روشن»؛ عاشقانه‌ای که پیر نمی‌شود
همه فیلم‌ها قرار نیست در زمان اکرانشان موفق شوند. بعضی آثار با فروش بالا و استقبال گسترده وارد حافظه مخاطبان می‌شوند و بعضی دیگر، مسیر متفاوتی را طی می‌کنند؛ آرام، بی‌سروصدا و گاهی حتی دور از توجه عمومی. «شب‌های روشن» از دسته دوم است. فیلمی که هنگام اکران در سال ۱۳۸۲ نه رکوردی شکست و نه به پدیده گیشه تبدیل شد، اما سال‌ها بعد توانست جایگاهی پیدا کند که بسیاری از فیلم‌های پرفروش هرگز به آن نمی‌رسند؛ ماندگار در ذهن و دل مخاطبان.
پرونده نوستالژی | قسمت شانزدهم: «هفت»؛ پایان خوشی در کار نیست!
گاهی یک فیلم، فقط یک فیلم نیست؛ نقطه‌ای است که بعد از آن، یک ژانر دیگر مثل قبل ساخته نمی‌شود. «هفت» (Se7en) از همین جنس آثار است. فیلمی که در سال ۱۹۹۵ و در دومین تجربه بلند دیوید فینچر، نه‌تنها او را به یکی از مهم‌ترین فیلمسازان نسل خود تبدیل کرد، بلکه نگاه سینمای جنایی به روایت، تعلیق و حتی پایان‌بندی را برای همیشه تغییر داد. در دورانی که بسیاری از تریلرهای پلیسی هنوز بر پایه نبرد روشن میان خیر و شر پیش می‌رفتند، «هفت» مخاطب را وارد جهانی کرد که در آن، مرز میان عدالت و شکست، بسیار باریک‌تر از چیزی بود که تصور می‌شد.
پرونده نوستالژی | قسمت هفدهم: «خانه به دوش»؛ قصه آدم‌های معمولی
رضا عطاران هیچ‌وقت آدم‌ها را زیباتر از آن چیزی که بودند، نشان نداد. شخصیت‌های او گاهی دروغ می‌گفتند، گاهی کم می‌آوردند، گاهی برای فرار از دردسر، دست به زرنگ‌بازی می‌زدند و گاهی هم تصمیم‌هایی می‌گرفتند که معلوم بود قرار است همه‌چیز را بدتر کند. اما همین آدم‌ها، با همه ضعف‌ها و اشتباهاتشان، آن‌قدر واقعی بودند که مخاطب به‌جای قضاوت کردنشان، کنارشان می‌ماند. شاید همین نگاه بود که کمدی‌های عطاران را از بسیاری از آثار هم‌دوره‌اش جدا می‌کرد.