سریال «گل سنگ»؛ پرتره‌ای از فروپاشی در سکوت
ابراهیم ایرج‌زاد را پیشتر با فیلم «تابستان داغ» می‌شناسیم؛ فیلمی که نشان داد او چقدر در به تصویر کشیدنِ تنش‌های خاموشِ میان آدم‌ها مهارت دارد. سبک او در سینما، درگیر کردنِ تماشاگر با جزئیاتِ زندگیِ روزمره است؛ لحظه‌هایی که در ظاهر هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتد، اما در لایه‌های پنهان، یک خانواده در حالِ فروپاشی است. حالا او در سریال «گل سنگ» دوباره به همین فضای آشنا قدم گذاشته؛ جایی که آرامشِ زندگیِ آدم‌ها، مثل یک پوسته‌ی نازک است که هر لحظه ممکن است ترک بخورد و رازهای قدیمی را بیرون بریزد.
هرجا که بودی، با روبیکا آهنگ گوش کن!
موسیقی همیشه چیزی فراتر از صدا بوده است. برای خیلی از آدم‌ها، آهنگ‌ها به لحظه‌ها گره می‌خورند؛ به مسیرهای تکراری، به ساعت‌هایی که کار می‌کنیم، به وقت‌هایی که فقط می‌خواهیم چند دقیقه از شلوغی فاصله بگیریم. گاهی حتی متوجه حضورش نمی‌شویم، اما نبودنش را چرا. موسیقی، بی‌سروصدا، بخشی از ریتم زندگی می‌شود.
پرونده نوستالژی | قسمت سیزدهم: فیلم «نقاب»، چون پرده بیفتد...
اوایل دهه هشتاد، سینمای ایران هنوز در حال پوست‌اندازی بود؛ میان درام‌های اجتماعیِ آشنا و تلاش‌هایی برای ساختن تریلرهای شهری با ریتم تندتر. در همین فضا بود که «نقاب» با فیلم‌نامه پیمان قاسمخانی اکران شد؛ فیلمی که هم فروش بالایی داشت و هم از همان روزهای اول، محل بحث و اختلاف شد. داستانی درباره طمع، فریب و فروپاشی روابط که با ساختاری پرتعلیق و پیچش‌های پیاپی جلو می‌رفت و با قواعد مرسوم روایت‌های آن دوره بازی می‌کرد.
«همنت»؛ مساله چگونه بودن است
زمانی که از شکسپیر حرف می‌زنیم، معمولاً مستقیم می‌رویم سراغ متن‌ها؛ سراغ «هملت»، «مکبث»، «شاه لیر». اما پیش از آن‌که این آثار تبدیل به ستون‌های ادبیات جهان شوند، پشتشان انسانی ایستاده بود با زندگی‌ای معمولی، با خانواده، با فقدان‌ها و با زخم‌ها. شکسپیر فقط خالق تراژدی نبود؛ خودش هم در جهانی زندگی می‌کرد که مرگ، بیماری و بی‌ثباتی بخشی از واقعیت روزمره‌اش بود. شاید برای همین است که تراژدی‌هایش این‌قدر زنده و ملموس‌اند؛ چون از تجربه‌ای انسانی می‌آیند.
روبی‌کیدز؛ دنیای امن و رنگی بچه‌ها
تا همین چند سال پیش، نگرانی والدین از دنیای بیرون بود؛ از کوچه، مدرسه، مسیر رفت‌وآمد. امروز اما بخش بزرگی از این نگرانی، به دنیایی برمی‌گردد که نه دیوار دارد و نه مرز مشخص: فضای مجازی. جایی که بچه‌ها خیلی زودتر از آن‌چه فکر می‌کنیم واردش می‌شوند، کنجکاوی می‌کنند، یاد می‌گیرند و البته در معرض چیزهایی قرار می‌گیرند که همیشه مناسب سن‌شان نیست.
پرونده نوستالژی | قسمت دوازدهم: خانه پوشالی، بازی سیاست و قدرت با تلویزیون
وقتی «خانه پوشالی» برای اولین‌بار منتشر شد، فقط یک سریال تازه نبود؛ یک جور اعلام موضع بود. نتفلیکس، برخلاف رسم تاریخی تلویزیون، تمام فصل را یک‌جا روی میز گذاشت و عملاً به مخاطب گفت: حالا نوبت توست که تصمیم بگیری چگونه تماشا کنی. نه انتظار هفتگی، نه تعلیق‌های مصنوعی برای نگه‌داشتن بیننده، هیچکدام از این‌ها در کار نبود. این شیوه‌ی انتشار، آن‌قدر تازه و جسورانه بود که خیلی زود خودِ سریال، تبدیل شد به نماد یک تغییر بزرگ‌تر؛ تغییری در رابطه‌ی بیننده با تلویزیون، زمان و روایت.
فیلم «ارزش عاطفی»؛ زندگی در میان هنر
وقتی صحبت از یواخیم تریر می‌شود، انتظار یک درام پرهیجان یا داستان پرپیچ‌وخم را نداریم. تریر از آن فیلم‌سازهایی نیست که با صدای بلند توجه جلب کند؛ جهان او همیشه آرام، مکث‌دار و متکی بر جزئیات احساسی بوده است. Sentimental Value یا «ارزش عاطفی» هم دقیقاً در همین مسیر حرکت می‌کند؛ فیلمی که با حضور در جشنواره کن، دریافت جایزه Grand Prix و قرارگرفتن در مسیر اسکار، بیش از آن‌که به دنبال نمایش قدرت باشد، آرام و بی‌ادعا یک داستان ملموس را به‌تصویر می‌کشد. موفقیت‌های بین‌المللی فیلم، نه حاصل روایت پیچیده و اغراق، بلکه نتیجه‌ی وفاداری تریر به همان لحن شخصی و انسانی همیشگی است.
بسیار سفر باید؛ با روبیکا سفر کن!
«بسیار سفر باید تا پخته شود خامی.» این جمله آن‌قدر تکرار شده که گاهی فراموش می‌کنیم چرا اصلاً گفته شده است. سفر، در معنای قدیمی‌اش، فقط رفتن از نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگر نبود؛ مواجهه بود. مواجهه با آدم‌ها، با مسیرهای ناآشنا، با کمبودها و پیش‌بینی‌ناپذیری. سفر یعنی بیرون‌آمدن از چارچوب امن و دیدن جهانی که الزاماً شبیه ذهن ما نیست. به همین دلیل، سفر را نه به‌عنوان تفریح، که به‌عنوان تجربه توصیه می‌کردند.
پرونده نوستالژی | قسمت یازدهم: ملبورن، بحرانی از جنس اخلاق و انسان
نخستین بار که اسم نیما جاویدی به‌طور جدی سر زبان‌ها افتاد، نه با یک فیلم شلوغ و پرستاره، که با یک داستان آپارتمانی آرام بود؛ «ملبورن». فیلمی که در ظاهر، از همان جنس درام‌های جمع‌وجور به نظر می‌رسد: یک خانه، چند ساعت محدود، یک زوج جوان در آستانه‌ی مهاجرت و اتفاقی که قرار است در همین چهاردیواری حل‌وفصل شود. اما خیلی زود، «ملبورن» از یک تجربه‌ی صرفاً فیلم‌اولی فاصله می‌گیرد و خودش را به‌عنوان شروعی جدی و بین‌المللی برای کارگردانی معرفی می‌کند که چند سال بعد، با «سرخپوست» نشان داد قرار نیست مهمانِ کوتاه‌مدت سینما باشد.